نگاهی به سریال «مترجم»

غیرقابل تماشا!

سریال «مترجم» حاصل همکاری جدید بهرام توکلی و سعید ملکان پس از فیلم سینمایی «روز صفر» محسوب می‌شود. با این حال، مترجم دقیقا برعکس روز صفر است! «روز صفر» با وجود برخی ضعف‌‌ها -در محتوا- هم فیلمی ملی و راهبردی است و هم آن‌قدر جاذبه دارد که مخاطب را تا پایان، پای تماشای خودش میخکوب می‌کند. اما «مترجم» هم فیلمی ضدِملی و در تضاد با فرهنگ بومی و وطنی ماست و هم آن‌قدر ملال آور و خسته‌کننده است که نمی‌توان تماشای آن را ولو در حد سه، چهار قسمت تحمل کرد!

اگر به شناسنامه «مترجم» مراجعه کنید، متوجه خواهید شد که این سریال در ژانر معمایی و رازآلود تقسیم‌بندی شده است. در قسمت‌های اول و دوم نیز تاحدودی قواعد ژانر معمایی در این سریال رعایت شده است. داستان با یک معما شروع می‌شود؛ غزاله که اخیرا برادرش مرتضی را در یک سانحه رانندگی از دست داده، پیامک مشکوکی دریافت می‌کند که خبر می‌دهد، این سانحه، عمدی بوده و درواقع مرتضی به قتل رسیده است و باعث می‌شود این دختر جست‌وجوی ماجرای قتل و قاتل برادرش را شروع کند. به نظر می‌رسید که این آغاز، مقدمه یک داستان مهیج و ملتهب است و اصولا روایت سریال باید بر مدار کشف ابعاد و زوایای گوناگون این معما و کشف آن پیش می‌رفت. در قسمت دوم سریال هم معلوم می‌شود که مرتضی در یک کارخانه کار می‌کرده که تعطیل شده و گویا در آن کارخانه، کشمکش‌هایی بین کارگرها و کارفرمایان وجود داشته و مرتضی که ابتدا مدافع حقوق کارگرها بوده، بعدا به دلیل خشونت و خصومت آن‌ها، از این همراهی دست می‌کشد و این هم بخشی از معمای قتل مرتضی می‌شود و... اما در قسمت سوم که باید مرحله اوج‌ گرفتن روایت سریال باشد، دقیقا به نقطه افت آن تبدیل می‌شود و فضای سریال، ناگهان از ژانر معمایی وارد فضایی تخیلی و سورئال می‌گردد! گویی سازندگان «مترجم» با مخاطب‌شان شوخی می‌کنند و قصد دست‌انداختن او را دارند. چون در ادامه و از قسمت چهار به بعد هم «مترجم» به یک نمایش رادیویی شباهت می‌یابد و بخش عمده زمان و فضای این سریال را گفت‌وگوهای ملال‌آور و طولانی بین شخصیت‌ها شکل می‌دهد!

اما علاوه ‌بر بی‌داستانی، آنچه «مترجم» را به یک اثر غیرقابل تماشا بدل کرده، سیطره پیچیده‌گویی مهمل و بیهوده‌ای است که هیچ کارکرد دراماتیک و زیبایی‌شناسانه‌ای ندارد و به شدت متظاهرانه است. یعنی خالق اثر، دقیقا شبیه به فردی است که لقمه را دور سرش می‌چرخاند تا بگوید توان این کار را دارد، اما نمی‌تواند لقمه را به دهانش بگذارد! در «مترجم» هم بهرام توکلی، روایت را فقط پیچ و تاب داده تا بگوید بلد است این کار را بکند، درحالی که بلدنمایی‌اش، بی‌خود و بی‌جهت است و مخاطب را سرگردان و از دیدن این سریال، دلزده می‌کند. واقعیت این است که برخی فیلمسازان چون توان خلق داستان و درام را ندارند، رو به بازی با زمان و به اصطلاح شکستن خط زمان و پیچیده گویی می‌آورند. درباره «مترجم» هم این حکم صادق است. چون در این سریال مقدمه یک معما شکل می‌گیرد اما سازنده اثر نه داستانی در دست دارد و نه توان تعلیق و معما، بنابراین متن کار را با شکستن زمان و پیچاندن روایت پر کرده است.

یکی از مهم‌ترین دلایلی که بهرام توکلی در «مترجم» نتوانسته داستان شکل بدهد این است که شخصیت پردازی نکرده است. مرتضی که معمای قتل او، سوژه اصلی این سریال است و درواقع، قهرمان غائب محسوب می‌شود، هیچ‌گاه به مخاطب معرفی و شناسانده نمی‌شود. وقتی مخاطب با قهرمان فیلم پیوند نمی‌خورد و نسبت به او احساس و همراهی ندارد، دلیلی هم برای علاقه مند شدن به سرنوشت او نمی‌یابد. غزاله هم که شخصیت محوری در داستان سریال است و موتور محرک آن به حساب می‌آید، دچار همین مشکل است؛ او نچسب، تخت و با حرف‌ها و حرکات تکراری و یکنواخت است! در سریال «مترجم» غزاله به کار ترجمه اشتغال دارد - به همین دلیل هم اسم این سریال مترجم انتخاب شده- و دانشجوی دکترا هم هست! اما او بیشتر به دخترهای دبیرستانی شباهت دارد تا دانشجوی مقطع دکتری، از بس که سر به هوا و سبک رفتار و روانی است! جالب این‌جاست، در سریالی که اسمش مترجم است و شغل شخصیت محوری هم ترجمه است، با این ضرباهنگ کند و سکانس‌های طولانی و کشدار و داستان به آب بسته شده، حتی یک نما که بیانگر هویت شغلی غزاله باشد به نمایش درنمی آید! یعنی سازندگان سریال، نکرده‌اند یک صحنه ولو کوتاه هم نشان بدهند که غزاله کار ترجمه هم بلد است و این عنوان، باسمه‌ای و همین جوری نیست!

این بی‌هویتی در شخصیت‌ها، کلیت اثر را هم در بر گرفته است. یعنی «مترجم» فقط یک کپی کاری از روی محصولات غربی در قالب پست مدرن است و هیچ‌گونه تلاشی برای بومی‌‌‌سازی در آن صورت نگرفته است. هیچ کدام از آدم‌ها در این سریال، ایرانی نیستند. هیچ فضا و جغرافیایی که حس و حال و رنگ و بوی تهران در دهه 1400 را یادآوری کند، در این سریال وجود ندارد. حتی مادر هم در این سریال، کوچک‌ترین شباهتی به یک مادر در ایران امروز ما ندارد؛ سرد، سخت و بی‌احساس است. در «مترجم» همه روابط از هم گسسته و انسان‌ها بیمار و بیزار از همدیگر و دشمن یکدیگر هستند. این‌گونه است که به‌جای وحدت، افتراق و به‌جای اخلاق و عاطفه، خشونت و بی‌رحمی، به عنوان مفهوم القایی این سریال به روح و ناخودآگاه مخاطب تزریق می‌شود.

ختم کلام اینکه، «مترجم» یک سریال و محصول فرهنگی به معنای واقعی کلمه نیست و فقط یک مهمل‌بافی و پریشان‌گویی تصویری است؛ یک مجموعه سرشار از نماد و پیام و شعار و تهی از موقعیت دراماتیک و فضای فیلمیک!

این مطلب در روزنامه کیهان منتشر شده است.

بررسی فیلم «جنگ جهانی سوم» و سینمای هومن سیدی در گفت وگوی روزنامه صبح نو با آرش فهیم

تکنیک سالاری پوچ گرایانه

محمدامین نجفیان: هومن سیدی بعد از بازیگری به صورت جدی وارد عرصه کارگردانی شده است. آخرین ساخته سیدی «جنگ جهانی سوم» است که محسن تنابنده نقش اصلی آن را ایفاء کرده است. جنگ جهانی سوم در ادامه ساخته‌های سیدی، ملودرام روان‌شناختی است که می‌توان آن رو جزو آثار شاخص در کارنامه سیدی محسوب کرد.

جنگ جهانی سوم همانند دیگر فیلم‌های سیدی از جمله «مغزهای کوچک زنگ‌زده» با طبقه فقیر و طرد شده جامعه مواجه است. تنابنده کارگری است که بعد از دست دادن خانواده خود در زلزله به کارگری و کارهای سخت یدی مشغول است. بازی روزگار او را به فضایی پیوند می‌زند که یک فیلم مربوط به هیتلر در آن در حال تولید است و با مریض شدن بازیگر اصلی، کارگردان این کارگر گوشه‌گیر و کم‌حرف را برای نقش هیتلر مناسب می‌بیند و کارگر طرد شده جلوی دوربین می‌رود.

جنگ جهانی سوم هم‌اکنون در حال اکران است و توانسته فروش نسبتا مناسبی هم داشته باشد درحالی‌که قبل از اکران، نسخه قاچاق فیلم وارد کانال‌های تلگرامی شده بود. سینمای ایران با اینکه در تولید فیلم‌هایی با مضامین اجتماعی پرکار است و ید طولایی دارد اما از پرداختن مناسب به ابعاد مختلف مسائل اجتماعی ناتوان مانده است. سیدی با تأکید بر مباحث روا‌نشناختی خواسته فصل جدیدی در تولید آثار اجتماعی در سینمای ایران به منصه ظهور برساند.

در گفت‌وگو با آرش فهیم، منتقد سینما، فضا و اتمسفر فیلم جدید سیدی و نسبت این فیلم با آثار قبلی این کارگردان را مورد بررسی قرار داده‌ایم و در این خط پرسش حرکت کرده‌ایم که جنگ جهانی سوم در کارنامه سیدی پیشرفت محسوب می‌شود یا درجا زدن و عقب‌گرد؟

  • وجه تمایز آثار هومن سیدی نسبت به سایر فیلم‌ها در ژانر نقد اجتماعی چیست؟ اصلا تفاوتی وجود دارد؟

معتقدم که اساسا فیلم‌های هومن سیدی را نمی‌توان در جریان سینمای اجتماعی قرار داد. چون سینمای اجتماعی حائز ویژگی‌هایی است ازجمله اینکه به مسائل روز و مبتلابه یک جامعه بپردازد و شما بتوانید بازتابی از یک جامعه و فراز و نشیب‌ها و آسیب‌هایش را ببینید. تا حدودی شبیه به برخی آثار فیلم‌سازانی چون اصغر فرهادی، رخشان بنی‌اعتماد و سعید روستایی. هر چند که من سبک کاری این سه فیلم‌ساز را نمی‌پسندم و آثار آن‌ها جزو فیلم‌های مطلوب من نیست و اعتقاد دارم خیلی فیلم‌های این سه کارگردان را نمی‌توان نمونه آرمان فیلم اجتماعی دانست، اما به هر حال ماجرا و مسئله فیلم‌های آن‌ها از متن و بطن جامعه شکل می‌گیرد؛ آسیب‌های اجتماهی محور اصلی آثار آن‌هاست، تضاد طبقاتی در این فیلم‌ها نمود دارد و برخی ساختارها و مناسبات اجتماعی به چالش کشیده می‌شود. اما در مقایسه، فیلم‌های هومن سیدی نه تنها در دل جامعه شکل نمی‌گیرند بلکه از نگاه من ربطی به واقعیات اجتماعی هم ندارند؛ به همین دلیل اگر دقت کرده باشید، اغلب فیلم‌های هومن سیدی خارج از محیط شهر هستند و مسائل طبقاتی و ساختارهای اجتماعی کمتر در آثارش نمود دارد. به این دلیل که او شناختی از جامعه- خاصه جامعه ایرانی ندارد- و آثارش عموما جنبه تخیلی و نمادپردازانه دارد.

ضمن اینکه در برخی آثار فیلم‌سازان مطرح با رویکرد نقد اجتماعی، رگه‌هایی از فرم دیده می‌شود. اما هیچ‌یک از فیلم‌های هومن سیدی، فرم ندارند و تکنیک زده‌اند. چون آثار وی، برخاسته از یک تجربه زیستی و عاطفی عمیق نیستند. به همین دلیل هم کارهای سیدی، هیچ‌کدام، نه جریان‌ساز بوده‌اند، نه ماندگار و نه خاطره‌ساز! چون سیدی یک کارگردان پیش‌رو نیست و آثارش به نوعی دنباله‌رو آثار اصغر فرهادی و سعید روستایی است.

اما وجه تمایز دیگر فیلم‌های هومن سیدی نسبت به سایر فیلم‌های اجتماعی، تکیه بیشتر او به عنصر بازیگری است. یعنی در فیلم های وی، روایت عموما لنگ می‌زند؛ در دو فیلم اخیر او که اتفاقا مطرح‌ترین آثار او هستند یعنی «مغزهای کوچک زنگ‌زده» و «جنگ جهانی سوم» داستان پر از عیب، نقص، حفره و اتفاقاتی دور از منطق دراماتیک است اما شاهد نقش‌آفرینی پررنگ و لعابی در این فیلم‌ها هستیم. همچنین آثار هومن سیدی در مقایسه با اغلب فیلم‌هایی که در رده اجتماعی قرار می‌گیرند، جلوه بیشتری روی پرده سینما دارد و طراحی و رنگ‌آمیزی آن‌ها غلیظ‌تر است که این جنبه، همان‌طور که گفتم در مسیر فرم نیست بلکه حاصل تکنیکی بودن فیلم‌های وی است.

  • جهان‌بینی و دغدغه سیدی برای ترسیم آثارش نشأت گرفته از کدام منظر و مکتب فرهنگی، اجتماعی و هنری است؟

گرایش اصلی در فیلم‌های هومن سیدی، پوچ‌گرایی و نهیلیسم است. به همین دلیل نوعی ناامیدی و پلشت‌نمایی نوع انسان در آثارش جریان دارد. باز هم اگر بخواهیم مقایسه کنیم، در فیلم‌هایی چون «جدایی نادر از سیمین» ، «ابد و یک روز»، «قهرمان» و حتی همین «برادران لیلا»، افرادی با منش انسانی و اخلاقی حضور دارند، اما در فیلم‌هایی چون «جنگ جهانی سوم» و «مغزها...» اغلب کاراکترهای محوری، نمود انحطاط و سقوط هستند و راهی به رهایی از پلشتی و بی‌اخلاقی نمی‌یابند. در فیلم‌های هومن سیدی، معنویت، روشنایی و اعتلا حتی در چارچوب سکولار و اومانیستی هم وجود ندارد، چون شخصیت‌های محوری آثار او هیچ‌گاه به سمت رهایی و وضعیت بهتر نمی‌روند و همه تلاش‌های آن‌ها به سمت هیچی و زوال بیشتر است.

  • کدام فیلم سیدی در همه ابعاد، مخصوصا مضمون؛ بدترین و بهترین بوده و جنگ جهانی سوم آیا نشان از پیشرفت و پختگی او دارد؟

نمی‌توانم به هیچ‌یک از فیلم‌های هومن سیدی لقب «بهترین» بدهم، اما به هر حال، سطح «مغزهای کوچک زنگ‌زده» نسبت به بقیه فیلم‌های او بالاتر است. من «جنگ جهانی سوم» را یک پیشرفت در کارنامه سیدی نمی‌دانم و به نظرم «مغزها...» به مراتب فیلمی روان‌تر و تأثیرگذارتر بود.

  • چرا فضای ترسیمی در آثار سیدی خاص و گویی کمی سورئال است و روایت قصه و شخصیت‌های داستان او به نحوی هم ملموس هستند و هم از جهاتی کاملا از واقعیت روز جامعه فاصله دارند؟

شناخت و تحلیل هومن سیدی از جامعه و فرهنگ ایرانی ضعیف است. او نمی‌تواند به واقعیت این فرهنگ و جامعه نزدیک شود و سعی دارد با استفاده از تخیل، ضعف در واقع‌گرایی را جبران کند. البته واقف هستم که فیلم‌ساز وظیفه بازنمایی واقعیت را ندارد و اگر قرار بر نمایش واقعیت باشد باید فیلم مستند ساخت، اما مقصود اینکه هومن سیدی تلاش دارد تا خودش را کارگردانی منتقد اجتماعی نشان بدهد اما چون واقعیت‌ها را چندان نمی‌شناسد، کارش به سمت نوعی فانتزی و سورئالیسم گرایش پیدا می‌کند. به طور مشخص، همین فیلم «جنگ جهانی سوم» هیچ هویتی ندارد و نشانی از جامعه، فرهنگ و خلق و خوی ایرانیان در آن دیده نمی‌شود.

  • دیدگاه کلی شما در خصوص هومن سیدی و تمامی آثارش، خاصه این فیلم اخیرش چیست؟

به هر حال، سیدی کار با دوربین و بازیگر را به خوبی آموخته است و اوج استفاده درست از تکنیک توسط او را در سریال «قورباغه» شاهد هستیم. اما او به خاطر ضعف در مطالعه فرهنگ، مسائل اجتماعی ایران و عدم تجربه زیستی درباره سوژه فیلم‌هایش، نگاهش به جامعه و انسان ایرانی بسیار سطحی است و دنیای فیلمیک آثار سیدی، هویت ندارند. درست مانند آنچه در «جنگ جهانی سوم» رخ داده و اساسا با فیلمی مواجه هستیم که هیچ نسبت و ربطی به مردم ما ندارد و هیچ جنبه‌ای از فرهنگ، عقاید، آداب و رسوم و سبک زندگی ایرانی در فیلم بازتابی نیافته است. ضمن اینکه او همچنان در روایت‌گری، گرایش به فیلم‌‌فارسی دارد. مغز و هسته اصلی ماجرا در فیلم «جنگ جهانی سوم» تکرار قدیمی‌ترین آثار موسوم به فیلم‌فارسی است. در فیلم‌فارسی‌های اولیه، محور اصلی داستان، تلاش یک مرد لات و بزن‌بهادر برای نجات زنی بدکاره و هرزه بود. محور اصلی فیلم جدید هومن سیدی هم به نوعی بازگشت به یک قرن قبل است! هیچ منطق و شخصیت‌پردازی استواری هم در فیلم «جنگ جهانی سوم» وجود ندارد و با فیلمی پر از حفره و فاقد انسجام روبه‌رو هستیم. به طور مثال، معلوم نیست که شکیب چرا و چگونه چنین ارتباط عمیقی با یک زن ناشنوای بدکاره می‌یابد و کارفرمایان این زن، چگونه جای شکیب را پیدا می‌کنند و موقع حمله آن‌ها به مخفی‌گاه زن و آن همه سروصدا، چرا در کمپ گروه فیلم‌برداری، هیچ‌کس این سروصدا را نمی‌شنود.

نگاهی به مستندها نادر طالب زاده

کشف حقیقت و هویت در بحران

مرحوم نادر طالب زاده طی سال‌ها اخیر بیشتر به عنوان مجری و برنامه ساز تلویزیون شناخته می‌شد. اما او سال های متمادی در زمینه تولید فیلم مستند فعال بود و حاصل کار او در این حوزه، کارگردانی آثاری چون «ساعت 25»، «والعصر»، «خنجر و شقایق»، «ما آنجا بودیم»، «رستاخیز جان»، «رویش در آتش»، «مهمان کلمبیا» و ... است.

نادرطالب زاده جزء طیفی از مستدسازان بود که می توان آن ها را «حقیقت‌گرا» نامید؛ یعنی ضمن واقع نمایی و پرداختن به حوادث و واقعیات روزمره عرصه های جنگی، سیاسی، اجتماعی و بین المللی، به مستندنگاری حقایق ازلی و ابدی در ورای این وقایع می پرداختند.

مستندسازی می تواند از واقعیات و مسائل روزمره فراتر برود که کار او در امتداد زندگی و دلمشغولی هایش باشد، نه در جهت سفارش کارفرما و اجرای پروژه. آثار و فعالیت های نادر طالب زاده نیز برآمده از تجربه زیستی و مشاهدات شخصی سازنده اش هست.

طالب زاده هم مثل سیدمرتضی آوینی، حاصل مسیری طی شده و راهی رفته در افق غرب بود. آوینی اگر در حوزه فلسفه و اندیشه، غرب را تا انتها پیموده بود و در نهایت به مکتب امام خمینی(ره) رسیده بود، طالب زاده، سیستم اجتماعی و رسانه ای غرب، آن هم از نوع آمریکایی‌اش را زیسته و تجربه کرده و در نهایت به انقلاب اسلامی واصل شده بود. هر دو از ظاهر غرب گذشته بودند و باطن آن را درک کرده بودند و هر دو نیز انقلاب اسلامی را به عنوان مأمن انسان حق طلب و آزاده، درک نموده بودند. شناخت این دو از ارزش ها و اهمیت انقلاب درحدی بود که حاضر شدند به خیلی از مواهب و جذابیت های کاذب غرب و غربزدگی پشت کنند. طالب زاده با اینکه در آمریکا زندگی می کرد و آنجا فیلم‌سازی می خواند و می توانست در هالیوود شاغل شود و زندگی مرفهی بسازد اما عشق را در ایران انقلابی و موفقیت را در جهاد برای انقلاب و ثبت حماسه های پرخون فرزندان این سرزمین یافت. این شباهت در زیست و سلوک باعث شد تا در نهایت، نادر و مرتضی به هم برسند و در روایت فتح، همکاری هم کنند.

خنجر و شقایق؛ آدم بجای آهن

مجموعه مستند «خنجر و شقایق» که به جنگ صرب‌ها علیه مسلمانان بوسنی اختصاص داشت، حاصل همکاری و همراهی شهید آوینی و نادر طالب زاده بود. این مستند در قالب یک مجموعه 10 قسمتی، با نویسندگی و گفتار متن آوینی و تصویربرداری و کارگردانی طالب زاده ساخته شد. البته مستند «خنجر و شقایق» برای پخش از تلویزیون با مشکل تراشی ها و محدودیت‌هایی از سوی مدیریت صداوسیما در سال 1371 مواجه شد، اما هنوز هم سندی زنده و گویا از یک جنگ نفس گیر و نژادپرستانه علیه مسلمانانی در قلب اروپای به ظاهر مدرن است.

اهمیت «خنجر و شقایق» از آن جهت است که در سال های اولیه دوران پسادفاع مقدس، مستند بحران را زنده نگه داشت و مقاومت حق در مقابل ظالم را در منطقه ای غیر از سرزمین های اسلام روایت می کرد. مستندی که به خاطر رفتن دوربین و گروه سازنده‌اش در متن خطرناک ترین بخش های جنگ و تبدیل شدن زاویه دید آن به یکی از رزمندگان، الگوی آثار بعد از آن در ژانر مستند بحران شد. چنان‌که در بخش هایی از فیلم، تصویربردار و همراهان او در تیررس گلوله طرف مقابل قرار می‌گیرند و در این موقعیت ها، فضایی پراضطراب و تعلیق‌آمیز ایجاد می‌شود.

البته «خنجر و شقایق» به سبک مستندهای «روایت فتح» بیش از عملیات جنگی و تسلیحات نظامی و سخت افزار و آهن، به آدم، نرم افزار، فرهنگ و مرام مردمی که در متن یک جنگ تحمیلی دیگر قرار گرفته بودند پرداخته است؛ یعنی ما با یک مستند جنگی-مردم‌شناختی مواجه می‌شویم که سعی دارد شناخت عمیقی از انسان‌هایی متفاوت از خیلی اروپاییان در یک شرایط جنگی را ارائه دهد. ما با این مردم، که ظاهر و زبان و شهرها و منازلی شبیه به دیگر اروپاییان دارند از نزدیک آشنا می شویم که البته برخلاف اکثریت مردم قاره سبز، مسلمان هستند و بعضا به مذهب سرخ تشیع گرویده‌اند.

طالب زاده در «خنجر و شقایق» سعی در یافتن شباهت‌هایی میان دفاع مقدس ما با مقاومت مومنانه رزمندگان مسلمان بوسنی داشت. به طور مثال، در بخشی از قسمت هشتم این مستند، از زبان شهید آوینی می‌شنویم که «این نبرد ناخواسته مثل آنچه جنگ هشت ساله با ما کرد وظیفه پیراستن این مردمان از هر چه غیر از ایمان مذهبی است را برعهده دارد. جنگی که اگرچه بنیادهای اجتماعی مردم را در هم ریخت اما آن‌ها را در بازگشت به هویت دینی‌شان یاری کرد.»

البته طالب زاده در «خنجر و شقایق» سراغ مابقی ادیان و مذاهب، به ویژه مسیحیان کاتولیک هم می رود و روایت و ذهنیت آن ها درباره این جنگ را ثبت و ضبط می‌کند.

طالب زاده بعدا نیز مستند «رویش در آتش» را درباره بوسنی کارگردانی کرد.

روایت ازخودگذشتگی در جاده فتح

مرحوم طالب زاده در دوره ای که هنوز جوان بود، یک مستند دیدنی و جذاب را هم در جبهه تولید کرد. این مستند «والعصر» نام دارد. در معرفی مستند «والعصر» آمده است: این مستند ۳۵ میلی‌متری که در زمان جنگ و در سال ۱۳۶۲، طی عملیات آبی-خاکی خیبر ساخته شده است، به ماجرای پروژه عظیم مهندسی جنگ، یعنی احداث جاده ۱۳ کیلومتری سید الشهداء (ع) در دل مرداب‌های هور، طی عملیات خیبر می‌پردازد.

این معرفی، ممکن است مخاطب را دچار این تصور کند که با مستندی سفارشی در حوزه ساخت و ساز و مهندسی مواجه خواهد شد. اما این تصور کاملا اشتباه است. چون نادر طالب زاده به بهانه این عملیات و آن پروژه مهندسی، سعی کرده به مردان جهادی، نیروهایی که داوطلبانه و عاشقانه به میدان رزم آمده اند بپردازد. او در این فیلم، با انسان هایی همراه می شود که در عین شباهت ظاهری اما با انسان معاصر که معمولا در پی رفاه و زندگی بی دردسر و تمنیات نفسانی است، فرسنگ ها فاصه دارند. آدم هایی که نه برای انجام پروژه و مهندسی و احداث جاده، بلکه برای عرق دینی و گشودن راه فتح و فداکاری برای اسلام، جان خود را به خطر انداخته و وسط گلوله باران و انفجار و آتش، متواضعانه مشغول کار هستند.

«والعصر» فیلم مستند بسیار ساده‌ای است و جنبه تکنیکی خاصی ندارد. اما این به حسن فیلم تبدیل شده، چون باعث شده تا مخاطب بدون هیچ واسطه و آلایشی با سوژه‌ها و فضایی که مستندساز در آن قرار گرفته ارتباط برقرار کند.

پیش‌بینی یک فروپاشی

مرحوم طالب زاده، یک مجموعه مستند بسیار مهم و ارزشمند هم با عنوان «ساعت 25» ساخته بود که در آن برای اولین بار به فروپاشی آمریکا در آینده پرداخته بود.

مستند «ساعت 25» در سال 1369 طی یک مجموعه هفت قسمتی و در واکنش به حمایت گسترده آمریکا از رژیم صدام در جنگ علیه ایران ساخته شد. هدف طالب زاده‌ این بود که تأثیر حق طلبی ایران و عاقبت جنگ افروزی آمریکا را در درون خودش نشان بدهد. او برای اولین بار سراغ یک موضوع تازه و بکر رفت؛ فقر و بی خانمانی در آمریکا!

شاید اگر در آن مقطع از تاریخ کسی از فروریختن اقتصاد آمریکا و وجود خیل گرسنگان در آنجا سخن می‌گفت، کمتر کسی باور می کرد، چه رسد به بی‌خانمانی و ولگرد شدن بخشی از مردم در کف خیابان شهرهایی که هر یک نماد سرمایه داری مدرن و پیشرفته بودند! چون تا قبل از آن، تنها تصویر از آمریکا در فیلم های هالیوودی و برخی از برنامه های خبری رسانه ها بود و عموما چهره یک «سوپرمن» را از ایالات متحده نمایش می دادند. به همین دلیل هم طالب‌زاده دوربین دست گرفت و به آمریکا رفت تا به طور تصویری و باورپذیر، واقعیت این کرکس پر و بال ریخته را آن هم با نگاهی به آینده به تصویر بکشد.

حقیقت برملا شده در فیلم این است که ظهور نوپدید خانه به دوشان و خیابان‌خواب‌ها در آمریکای آن زمان، از عواقب انقلاب اسلامی و درافتادن آمریکا با این انقلاب است و نتیجه نهایی‌اش «فروپاشی آمریکا» خواهد بود.

«ساعت 25» صرفا بر بازنمایی فقر در آمریکا بازنمانده است، بلکه مسائلی که وابسته و پیوسته به هم هستند را سلسله وار مطرح کرده است. به این ترتیب، بعد از پرداختن به بی خانمان ها و تنگدستان آمریکا در دو قسمت اول با عنوان های «بستر سنگی» و «خانه کاغذی»، در قسمت سوم به عواقب و تبعات غرق شدن آمریکا در سرمایه‌سالاری (کاپیتالیسم) پرداخته است. بخش سوم این مجموعه با عنوان «رقص مرگ» به آسیب های اجتماعی بروز یافته در آمریکا توجه دارد. مثل خشونت افسارگسیخته‌ای که این روزها در آمریکا و در قالب کشتار مردم با اسلحه شخصی اوج گرفته است و یا گسترش دزدی و سرقت و همچنین افزایش بیماری های روانی و اخلاقی و ...قسمت چهارم این مجموعه با عنوان «سرزمین من» هم به یکی دیگر از ابعاد مهم آمریکاشناسی پرداخته است؛ اینکه سرزمینی که امروز به عنوان آمریکا شناخته می شود و منبع و صادر کننده جنگ و خشونت در جهان است، قرن ها قبل، موطن گروهی از انسان ها بودند که با نام سرخپوست شناخته می شوند و ازقضا، از صلح طلب‌ترین انسان های روی زمین محسوب می‌شوند. با این حال این سرزمین توسط گروهی از اروپاییان که پیرو فرقه «پیوریتن» بودند و افکاری شبه صهیونیستی داشتند اشغال شد. آن ها در اشعار و سرودهایشان از آمریکا با عنوان سرزمین موعود یاد می کردند و اتفاقا رفتارشان با سرخپوستان –و بعدا سیاهپوستان- شباهت بی نظیری به رفتار اسرائیلی ها با فلسطینیان داشت. بخش بعدی مجموعه «ساعت 25» با عنوان «سایه کرکس» یکی دیگر از حلقه های زنجیر فروپاشی آمریکا را عیان می کند؛ جنگ افرروزی های آمریکا در اقصی نقاط جهان که معمولا با شعارهای بشردوستانه –ازجمله مبارزه با کمونیسم و تروریسم- برگزار می‌شوند، موجب قتل و کشتار میلیون ها نفر از مردم و غیرنظامیان در گیتی شده است؛ این بخش از مستند به ابعادی از جنگ طلبی آمریکا و عواقب آن بر خود مردم آمریکا می پردازد. یکی از قسمت های مهم این مجموعه که در فضای مجازی نیز در دسترس است، «رد افعی» است که با نگاهی متفاوت، به نفوذ صهیونیسم در آمریکا پرداخته است. اتفاق جدیدی که در «ساعت 25» رخ داده این است که طالب زاده این مسئله را با حضور میدانی در آمریکا و در گفت‌وگو با مردم و نخبگان ساکن در آمریکا بررسی و ریشه یابی می کند. به عبارت بهتر، این بخش از مستند، عواقب حضور صهیونیست ها در مراکز تصمیم گیری و تصمیم سازی آمریکا را بر زندگی روزمره مردم آمریکا موشکافی می کند.قسمت آخر مجموعه مستند «ساعت 25» نیز به اتفاقی امیدبخش و مثبت در آمریکا می پردازد. در این بخش، گسترش پیروان دین مبین اسلام در آمریکا و به ویژه علاقه مندی رنگین پوستان و سیاهان به این دین، یکی دیگر از تأثیرات انقلاب اسلامی و حلقه نهایی فروپاشی سیستم حاکم بر آمریکا معرفی می شود.

کشف حقیقت در 11 سپتامبر

مستند «ما آنجا بودیم» به کارگردان نادر طالب زاده، در قالب ژورنالیستی و پژوهشی، طی یک ساعت به واکاوی حادثه 11 سپتامبر نیویورک می‌پردازد. طالب زاده در این مستند به جای روش های کلیشه ای و یا تکرار مکررات، سراغ چند تن از چهره هایی که روز یازدهم سپتامبر 2001 از نزدیک شاهد و ناظر حمله به برج‌های تجارت جهانی در شهر نیویورک آمریکا بودند رفته و صحبت های آن ها را بازتاب داده است. این افراد، رهگذر یا عامه مردم نیستند، بلکه شخصیت هایی معتبر محسوب می شوند که البته در لحظه حادثه، فرو ریختن برج های دوقلو را دیده‌اند و یا در داخل برج حضور داشتند. آنچه از زبان و به روایت آن ها می شنویم، با روایت رسمی ارائه شده از سوی آمریکا و رسانه های جریان اصلی در آن کشور نه تنها متفاوت، بلکه کاملا در تعارض است. جالب ترین صحبت ها از سوی «رودریگز» بیان می شود. او نظافتچی یکی از برج ها بود که به قهرمان 11 سپتامبر مشهور است چون در آن حادثه به نجات جان خیلی ها پرداخت. رودریگز در این مستند، به صراحت می گوید که آنچه از نزدیک دیده یک خرابکاری عمدی از سوی دولت است (از طریق انفجار بمب در زیر ساختمان و بعد برخورد هواپیماها) و نه یک حمله از سوی تروریست های خارجی.

نکته قابل توجه این است که باز هم انسان ها، حالات، احساسات و عقاید آن‌ها توسط نادر طالب زاده، محور یک مستند درباره موضوعی بحرانی و ملتهب است. یعنی بیش از هر چیزی در قاب این فیلم، آدم هایی در سنین و در شغل های مختلف حضور دارند که خب، روایت همه آن ها با وجود منحصر به فرد بودن، در نهایت یک کل منسجم را تشکیل می دهد و مخاطب می تواند به یک تحقیق عمیق و همه جانبه از ماجراهایی که در 11 سپتامبر در نیویورک رخ داد دست یابد و در کنار آن، تأثیرپذیری فکری و تحول در نتیجه حوادث روزگار را هم در روحییه و اعتقادات آن‌ها بشنود.

روکرد حقیقت شناسی و هویت یابی که در آثار قبلی طالب زاده جریان داشت در این فیلم و در بستر کار تحقیقاتی او محسوس است. مثل بخشی که رودریگز از تأثیر معنوی واقعه یازدهم سپتامبر می‌گوید و اینکه بعد از آن حادثه جهان بینی او تغییر یافت و خدا را بیش از گذشته باور کرد. همچنین مستند «ما آنجا بودیم» به نوعی در ادامه «ساعت 25» است که به زمینه های فروپاشی ایالات متحده و ماجراهای آخرالزمانی منتج می‌شود. نگاه بین الادیانی و تقریبی طالب زاده که در آثار قبلی او هم هویدا بود، در این کار به خوبی مشهود است. به ویژه آنجا که کشیش کلیسای سنت پال در مجاورت برج های دوقلو از این حرف می زند که علاقه او به مسلمانان، بعد از آن حادثه بیش از گذشته شده است.

این مطلب در فصلنامه «تجلی واقعیت» منتشر شده است.

مطالب بیشتر را در تلگرام دنبال کنید: https://t.me/arashfahim1396

دسته دختران؛ استعاره‌ای از جنگِ امروز زنان

روزهای آغاز جنگ تحمیلی است؛ ارتش بعث عراق لحظه به لحظه پیش می‌رود و خرمشهر درآستانه سقوط است. اما گروهی از زنان در سنین و طیف‌های مختلف، یک دسته را تشکیل داده‌اند و قصد دارند با حضور در خطرناک‌ترین محل درگیری بین قوای دفاعی کشور و نیروهای متجاوز دشمن، نقش خود را در جلوگیری از اشغال خرمشهر ایفا کنند.

شاخص‌ترین نکته درباره فیلم «دسته دختران» این است که با یک أثر تمام عیار سینمایی مواجه هستیم. یعنی فیلم، کاملا مناسب پرده عریض سینماست و حس و حال و لذت و درک کردن آن، فقط از طریق دیده شدن در یک سالن مجهز و با کیفیت که هم تصویر را به خوبی نمایان کند و هم افکت‌های صوتی را به طور کامل پخش کند امکان‌پذیر است. فیلم جدید منیر قیدی در رده آثار فاخر و باشکوه قرار می‌گیرد که با صحنه‌های جنگی عظیم و مهیب، مخاطب را متحیر و شگفت زده می‌کند. صحنه‌های انفجار و درگیری نظامی در این فیلم با وجود دشواری و پیچیدگی‌هایش، استاندارد به نظر می‌رسند و جلوه‌های ویژه فیلم، چشم نواز هستند. برخلاف عنوان و موضوع و کارگردان مونث اما این فیلم دارای شمایلی مردانه و پر از خشونت است. هر چند که برخی از صحنه‌های خشن، زاید هستند و نبودشان بهتر از بودشان ارزیابی می‌شود.
«دسته دختران» هر چقدر در تکنیک و باز‌سازی صحنه‌های جنگی، خوب و موفقیت‌آمیز است اما در نحوه روایت و قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی، رنجور و نحیف است. ما در این فیلم شاهد یک روایت تک‌خطی از اعزام آتش به اختیار یک جمع پنج-شش نفره زنانه هستیم که به سمت خط مقدم پیش می‌روند و به هدفشان می‌رسند. اما اینکه این زنان چرا، چگونه و با چه انگیزه‌هایی نقشی مردانه و بلکه پهلوانانه را پذیرفته‌اند در فیلم مشخص نیست. یکی از تمهیداتی که جای آن در فیلم به شدت خالی است، فلاش بک (رجوع به گذشته) برای کاراکترهای محوری فیلم است. اگر در فیلمنامه «دسته دخترها» به گذشته هر کدام از این زنان مراجعه و اعلان می‌شد که چه بر آنها گذشته و دلیل اصرارشان برای قرار گرفتن در پرمخاطره‌ترین بخش جنگ چه بوده، قطعا بر بار دراماتیک فیلم افزوده می‌شد. البته اشارات کمرنگی به گذشته فرمانده دسته (نیکی کریمی) می‌شود و مخاطب در می‌یابد که فرزندان او قبلا در أثر بمباران به شهادت رسیده‌اند و او با انگیزه و نیت انتقام‌جویی پا در میدان جنگ گذاشته است. اما درباره سایر اعضای گروه، این افشاگری نسبت به گذشته صورت نگرفته است و جایش خالی است. این مسئله درباره «سیمین» از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ چرا که ظاهرا سلوک زیستی او با اهالی جبهه و جنگ متمایز است و پوشش و رفتاری متفاوت با شهادت‌طلبان دارد، اما دلیرتر و شجاعانه‌تر از همه زنان و حتی مردان در فیلم، می‌رزمد! وقتی پدرش با او دعوا می‌کند که دست از حضورش در جبهه بردارد و حتی به او می‌گوید که اگر همراه خانواده‌اش به عقب برنگردد، باید دور آنها را خط بکشد هم سیمین باز جبهه را انتخاب می‌کند. این یک خلأ بزرگ است که انگیزه او برای شتافتن به خط مقدم نبرد مشخص نیست. باید اطلاعاتی به مخاطب داده می‌شد تا معلوم شود سیمین چه تجربیاتی را پشت سر گذاشته و به مرحله‌ای از بلوغ رسیده که حضور خودش در جبهه را واجب دانسته است!
اما فارغ از ابعاد فنی و فرمی مثبت و منفی، «دسته دختران» از نظر راهبردی و محتوایی، فیلم مهمی است؛ اینکه منیر قیدی، زنان را از ماندن در ویلا و انتظار کشیدن برای بازگشت زنده و مرده همسرانشان، به خط مقدم کشانده است، استعاره‌ای از اعزام به جنگی دیگر است. یک اصل در همه آثار دراماتیک و نمایشی وجود دارد؛ در تئاتر، سینما و سریال‌های تلویزیونی، هر آنچه از گذشته روایت می‌شود، تصویری از زمان حال و یا کنایه‌ای به آن است. «دسته دختران» هم این‌گونه است؛ جنگ تمام نشده است و در زمین‌ها و زمینه‌های فرهنگی و رسانه‌ای با شدت و حدت بیشتری ادامه یافته است. ازقضا، زنان و دختران، در کنار جوانان، سیبل اصلی گلوله‌ها و هدف اصلی بمب‌های این جنگ هستند. دشمنان ایران در جریان انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس، صدمات سختی از زنان ایرانی دیدند. درباره نسبت زنان با قدرت انقلاب و سنگرهای دفاعی دوران جنگ هشت‌ساله، مباحث مفصلی قابل طرح است و در این مجال نمی‌گنجد. اما مخالفان انقلاب نیک می‌دانند که بقا و سرافرازی و پیروزی این ملت، به زنان بستگی دارد. به همین دلیل هم سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی را برای در هم شکستن مقاومت و سقوط زنان ایرانی در پیش گرفته‌اند که یک فقره‌اش ماجرای چهارشنبه‌های سفید و لشکر گلادیاتورهایی است که با لب خندان و ظاهر مهربان در‌تانک‌های ماهواره‌ای و فضای مجازی، خانه‌های مردم را شخم می‌زنند. فیلم «دسته دختران» دقیقا تصویری از وضعیت امروز زنان در آئینه داستانی است که از روزهای آغاز جنگ تحمیلی روایت می‌شود. دسته‌ای که در فیلم می‌بینیم، یک گروه با سلایق و عقاید مختلف هستند که برای بقا چاره‌ای جز اتحاد برای مبارزه با دشمن مشترک ندارند. از این رو «دسته دختران» فیلم بزرگ و محترمی است، چون دختران و زنان را ایستاده و قوی، در رویارویی با گلادیاتورها می‌خواهد و نمایش می‌دهد.
با توجه به اهمیت موضوع و درخشش زنان در دوران دفاع مقدس، جای سؤال است که چرا سینمای ما هنوز بسیاری از قهرمانان مونث دوران انقلاب و جنگ تحمیلی را به تصویر نکشیده است. نمایش این زنان و دلاوری‌های آنان در آن دوران، در سینما و تلویزیون، همه نقشه‌های دشمنان برای بانوان ایرانی را نقش برآب خواهد کرد. همچنان‌که «دسته دختران» هم قدمی در مسیر این مأموریت مهم است.