نگاهی به فیلم «چپ راست»

چیپ و ناراست

سینما با همه قدرت، زیبایی و تأثیرگذاری‌اش؛ اما بی‌رحم است. اگر یک سینماگر نتواند خودش را به‌روزرسانی و باورها و توانش را بازسازی کند، اگر نگاه یا روح و فکرش کژتابی داشته باشد، أثری که خلق می‌کند یا فیلمی که می‌سازد، خیلی زود دستش را رو می‌کند و ضعف او را به شدیدترین شکل ممکن فاش می‌سازد! اتفاقی که چند سالی است برای یک کارگردان جوان در حال رخ دادن است؛ کارگردانی که شروعی پرفروغ داشت و امروز گویی ذوق و هنرش به غروب رسیده است! باور کردنی نیست که سازنده فیلم «چپ، راست»، همان نویسنده فیلمنامه «طلا و مس» است حتی «فرشته‌ها با هم می‌آیند» هم باز با «چپ، راست» فاصله نجومی دارد و باز هم حتی «اکسیدان» در مقابل فیلم اخیر حامد محمدی، یک شاهکار است او سینماگری است که مثل «مورد عجیب بنجامین باتن»، مسیری معکوس را در پیش گرفته و هر أثر او ضعیف‌تر از قبلی و هر گام، او را چند قدم عقب‌تر می‌برد. فاصله اولین مخلوق سینمایی حامد محمدی؛ یعنی «طلا و مس» با جدیدترین ساخته‌اش «چپ، راست» مثل تفاوت آسمان با زمین، نه، هزاران متر زیر زمین است «چپ، راست» به «کمدی سیاسی» ملقب شده است؛ اما به‌واقع نه کمدی است و نه سیاسی، چون اساسا «فیلم» نیست که بخواهد در ژانر و گونه تقسیم‌بندی شود، بلکه مجموعه‌ای از کلیپ است که به هم پیوسته و فیلم نامیده شده! حتی شروع فیلم که حادثه مهم و اصلی فیلم است - جابه‌جا شدن نوزادان تازه‌متولد - آن‌قدر باسمه‌ای و غیرمنطقی رخ می‌دهد که باورپذیر نیست. «چپ، راست» هیچ عنصر و نشانه‌ای که رنگ و بوی هنر و سینما داشته باشد را ندارد؛ نه فراز و نشیب روایی و داستانی دارد، نه منطق درام، نه خود درام و نه حتی بازی و بازیگری. حامد محمدی در این فیلم به قدر مردم عادی هم توان خلق موقعیت کمدی ندارد؛ شگفتا که «چپ، راست» حتی به قدر کلیپ‌های فضای مجازی که کاربران می‌سازند و منتشر می‌کنند هم مخاطب را نمی‌خنداند به همین دلیل هم با وجود همه فضاسازی‌های تبلیغاتی که برای این فیلم صورت گرفت و این همه صفت «توقیفی» که به آن بستند؛ اما فقط 13 میلیارد تومان برای آن فروش در پی داشت؛ جالب اینکه فروش این فیلم در سال 1401 از انیمیشن‌های «بچه دلفینی» و «لوپتو» هم پایين‌تر بود.
الان هم در اکران برخط بعید است مخاطبی پای تلویزیون یا گوشی تلفن همراه و صفحه رایانه، بتواند بیش از یک‌سوم فیلم را تحمل کند، چون «چپ، راست» فیلمی غیرقابل تماشا و دافعه‌انگیز است. اما حامد محمدی در «چپ، راست»، مرزهای اخلاق را درنوردیده است؛ همه ضعف، بی‌در و پیکری و پرت و پلا بودن فیلم به کنار، این أثر از نظر تصویرسازی اجتماعی و انسانی هم مردود و محکوم به زیر پا گذاشتن اخلاق است، چون نگاهی غیرانسانی و دور از اخلاق از یک طیف جامعه به نمایش درآورده است؛ در توضیح منتشر شده درباره طرح‌واره یا خلاصه داستان «چپ، راست» آمده است: «داستان این فیلم که بر اساس واقعیت می‌باشد، داستان دو خانواده است که فرزندان آن‌ها در بدو تولد جابه‌جا شده و از‌این‌رو مشکلاتی را سر راه این دو خانواده می‌گذارد.
خانواده اول با بازی رامبد جوان و سارا بهرامی، فوق‌العاده مذهبی بوده‌اند و خانواده دوم با بازی پیمان قاسم‌خانی و ویشکا آسایش، برعکس خانواده اول‌اند.» اما تمام تمرکز و تلاش حامد محمدی در «چپ، راست» این بوده که خانواده دوم را که در شناسنامه فیلم با عنوان «فوق‌العاده مذهبی» معرفی شده‌اند، در هم شکند و تصاویری مشمئزکننده و زشت از آن‌ها بسازد.
می‌توان از هر تفکر، طیف و جناحی انتقاد کرد و حتی مخالف؛ اما چون سازنده این فیلم، توان نقد نداشته، به جای آن به سمت تحقیر و توهین رفته است، حتی نگاه فیلم به بشیر کشاورز (رامبد جوان) که نماینده یک طیف از جامعه است، نوعی تصویرسازی غیر‌انسانی است. صحنه‌های شنیع و مهوع عشق‌ورزی بشیر به همسرش، کارکردی غیر از محصور و مغروق نمایش دادن او در غرایز ندارد. همین زاویه دید و تلاش برای ارائه کاریکاتوری حیوانی از یک طیف جامعه در «چپ، راست» باعث شده فیلمساز هم از غنی‌سازی روایت فیلمش باز بماند و هم اینکه لایه مثلا سیاسی فیلم، به‌شدت چیپ، سطحی و شعارزده از آب دربیاید؛ یعنی خود فیلم حتی از شعارهای پی در پی بشیر کشاورز در فیلم هم شعاری‌تر شده است این مسیر اشتباهی است که حامد محمدی در آثار اخیرش در پیش گرفته و در «چپ، راست» به اوج خودش رسیده است؛ اما به‌واقع این روند، هم نوعی خودزنی محسوب می‌شود و وجهه این فیلمساز را به دست خودش تخریب و تضعیف می‌کند و هم اینکه به افزایش دوقطبی‌سازی و پمپاژ نفرت بین اقشار و طیف‌های مختلف جامعه، منجر
می‌شود. هر چند که از این نظر خوشبختانه - چنین فیلمی، توان تأثیرگذاری و جریان‌سازی اجتماعی ندارد.
باید به هوش و سواد افرادی که به فیلمنامه این أثر مجوز ساخت داده‌اند، انتقاد کرد که چگونه چنین متن نازل و غیر فیلمیکی را قابل‌ساخت به‌عنوان فیلم سینمایی تشخیص داده‌اند و باید به گروهی که به این فیلم مجوز نمایش داده‌اند، آفرین گفت که باعث شده‌اند معلوم شود «چپ، راست» و سازندگان پر ادعای آن، تا چه حد دست‌شان از هنر، سینما، کمدی و سیاست خالی است و پشت واژه فیلم توقیفی برای خودشان اعتبارسازی می‌کردند و باید تأسف خورد برای تهیه‌کننده، مؤلف و صاحب سبک و سیاقی که باعث‌و‌بانی خلق آثار معتبری چون «بازمانده»، «زیر نور ماه»، «مارمولک»، «طلا و مس»، «مسافر ری» و... بوده؛ اما چند سال است که با یک طناب پوسیده، به سمت تهیه و سرمایه‌گذاری برخی از بدترین فیلم‌های سال‌های اخیر رفته است.

چرا «دسته دختران» شکست خورد؟

«دسته دختران» یکی از فیلم‌های بحث‌برانگیز در حوزه سینمای دفاع مقدس است. فیلمی که به‌خاطر نمایش یک گروه از زنان در سنین و از طبقات مختلف اجتماعی، در میدان جنگ، بر لبه تیغ حرکت کرده است، از این جهت که سوژه‌ای جدید و خاص را به تصویر کشیده است و این جنبه مثبت فیلم است، به‌ویژه اینکه زنان و حضور اجتماعی آن‌ها امروز به مسئله‌ای مناقشه‌برانگیز در کشمکش‌های سیاسی و رسانه‌ای تبدیل شده است و این فیلم اگر پرداخت درستی پیدا می‌کرد، می‌توانست پاسخگوی خیلی از شبهات و مسائل در حوزه زنان باشد.

«دسته دختران» دومین ساخته منیر قیدی است. اولین فیلم وی «ویلایی‌ها» از آثار شاخص در ژانر دفاع مقدس بود و با تحسین‌هایی همراه شد. «ویلایی‌ها» نمایش دهنده یک موقعیت ویژه در دوران دفاع مقدس است. فیلمی که به خاطر تمرکز به خانواده و توجه به زنان و کودکان، فضایی لطیف و انسانی را در دل جنگ تبلور بخشید. به همین دلیل هم بسیاری انتظار داشتند که خانم قیدی در فیلم دومش نیز بر همان مسیر حرکت کند، به‌ویژه اینکه این بار نیز این کارگردان زن، بانوان را هدف قرار داده است. اما این فیلم، چه در جشنواره فیلم فجر و چه در اکران عمومی، نتوانست علاقه‌مندان به فیلم‌های جنگی و سینمای دفاع مقدس را راضی و اقناع سازد. نکته مهم این است که «دسته دختران» یک فیلم ارگانی محسوب می‌شود و هزینه سنگینی صرف تولید آن شده است. بودجه این فیلم به طور رسمی اعلام نشده، فقط حبیب ایل بیگی، معاون ارزشیابی و نظارت سازمان سینمایی و قائم مقام سابق بنیاد سینمایی فارابی، در مصاحبه‌ای اعلام کرد که بنیاد فارابی ۱۸ میلیارد و ۵۰۰ میلیون تومان روی این فیلم سرمایه گذاری کرده است که این جدای از سرمایه‌گذاری حوزه هنری است. به هر حال، «دسته دختران» جزء آثاری با ردیف بودجه سنگین و چند ده میلیارد تومانی محسوب می‌شود، اما در نهایت چهار میلیارد و ۱۸۸میلیون و ۲۱۷ هزار تومان در گیشه فروخت و به‌عنوان یک محصول شکست خورده از نظر گیشه راهی اکران آنلاین شد! همزمان با «دسته دختران» فیلم دفاع مقدسی دیگر یعنی «غریب» به فروش ۱۰ میلیارد تومان دست یافت. این درحالی است که فیلم «دسته دختران» از جلوه‌های ویژه بیشتری هم برخوردار است که آن را به فیلمی چشم‌گیر روی پرده عریض سینما تبدیل کرده است. فیلمی پر از انفجار و صحنه‌های نبرد و افکت‌های ویژه صوتی و با صحنه‌های جنگی عظیم و مهیب. همچنین «دسته دختران» از ویترین بازیگری نسبتا پر باری برخوردار است و چند بازیگر چهره و نامدار بر صحنه آن حضور یافته اند. با همه این اوصاف، چرا این فیلم، آنچنان در سینما دیده نشد و یکی از فیلم‌های کم بیننده سال لقب گرفت؟

مشکل اول و اصلی فیلم در اکران، فقدان مخاطب‌یابی است. یکی از دلایل عدم موفقیت «دسته دختران» عدم جلب توجه علاقه‌مندان به سینمای دفاع مقدس است. از اصول و ابتدائیات «جذب» در عرصه فرهنگ و هنر این است که یک اثر هنری ابتدا به حلقه دوست‌داران ژانر و موضوع خود نفوذ کند و سپس به سایر گروه‌ها سرریز شود. یک فیلم دفاع مقدسی، اگر نتواند در مرحله اول، علاقه‌مندان به سینمای دفاع مقدس را جذب کند، قطعا در جذب سایرین ناکام خواهد ماند. اشتباه راهبردی سازندگان و دست‌اندرکاران فیلم «دسته دختران» در دوران پس از تولید فیلمشان این بود که طوری رفتار و درباره این فیلم صحبت کردند که گویی قصد دفع دوستداران فیلم‌های جنگی را دارند. حتی در پوستر‌های فیلم نیز نشانه‌هایی به کار رفت که ربط چندانی به فضای جبهه و جنگ و ارزش‌های دفاع مقدس نداشت. در نتیجه، حلقه اول قابل انتظار برای مراجعه به «دسته دختران» به دست صاحبان و متولیان این اثر، از آن‌ها فاصله گرفت و درنتیجه این فیلم، نتوانست با سایر حلقه‌ها ارتباط برقرار کند.

از این نکته که بگذریم، «دسته دختران» برخلاف «ویلایی‌ها» رویکردی خانواده گریز هم دارد! در ویلایی‌ها، متن و محور اصلی ماجراها، خانواده است. زنان و دخترانی که در فیلم می‌بینیم، مأمن و آرامگاه همسران رزمنده خودشان هستند و این خود، یک جهاد بزرگ است. اما «دسته دختران» سعی کرده تا نوعی تقابل جنسیتی را رقم بزند و بین مردان و زنان خط کشیده است. از طرفی، زنان در این فیلم، از خانواده بریده‌اند و این ربطی به زنان رزمنده و فرهنگ دفاعی ما ندارد. زنان به تصویر کشیده شده در «دسته دختران» کمترین شباهت را به زنان ایرانی در میدان‌های رزمی و دفاعی دارند و از همه بدتر، آن‌ها موضعی ضدِخانواده یافته‌اند.

مشکل دیگر فیلم «دسته دختران» در نحوه روایت و قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی است. ما در این فیلم شاهد یک روایت تک‌خطی از اعزام آتش به اختیار یک جمع پنج-شش نفره زنانه هستیم که به سمت خط مقدم پیش می‌روند و به هدفشان می‌رسند. اما اینکه این زنان چرا، چگونه و با چه انگیزه‌هایی نقشی مردانه و بلکه پهلوانانه را پذیرفته‌اند در فیلم مشخص نیست. یکی از تمهیداتی که جای آن در فیلم به شدت خالی است، فلاش بک (رجوع به گذشته) برای کاراکتر‌های محوری فیلم است. اگر در فیلمنامه «دسته دخترها» به گذشته هر کدام از این زنان مراجعه و اعلان می‌شد که چه بر آن‌ها گذشته و دلیل اصرارشان برای قرار گرفتن در پرمخاطره‌ترین بخش جنگ چه بوده، قطعا بر بار دراماتیک فیلم افزوده می‌شد. البته اشارات کمرنگی به گذشته فرمانده دسته (نیکی کریمی) می‌شود و مخاطب در می‌یابد که فرزندان او قبلا در اثر بمباران به شهادت رسیده‌اند و او با انگیزه و نیت انتقام‌جویی پا در میدان جنگ گذاشته است. اما درباره سایر اعضای گروه، این افشاگری نسبت به گذشته صورت نگرفته است و جایش خالی است. این مسئله درباره «سیمین» از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ چرا که ظاهرا سلوک زیستی او با اهالی جبهه و جنگ متمایز است و پوشش و رفتاری متفاوت با شهادت‌طلبان دارد، اما دلیرتر و شجاعانه‌تر از همه زنان و حتی مردان در فیلم، می‌رزمد! وقتی پدرش با او دعوا می‌کند که دست از حضورش در جبهه بردارد و حتی به او می‌گوید که اگر همراه خانواده‌اش به عقب برنگردد، باید دور آن‌ها را خط بکشد هم سیمین باز جبهه را انتخاب می‌کند. این یک خلأ بزرگ است که انگیزه او برای شتافتن به خط مقدم نبرد مشخص نیست. باید اطلاعاتی به مخاطب داده می‌شد تا معلوم شود سیمین چه تجربیاتی را پشت سر گذاشته و به مرحله‌ای از بلوغ رسیده که حضور خودش در جبهه را واجب دانسته است!

با توجه به اهمیت موضوع و درخشش زنان در مقاطع مختلف تاریخ انقلاب، به‌ویژه در دوران طلایی دفاع مقدس، سینمای ما هنوز بسیاری از بانوان قهرمان در این میدان‌های نفس گیر را به تصویر نکشیده است. نمایش این زنان و دلاوری‌های آنان در آن دوران، در سینما و تلویزیون، همه نقشه‌های دشمنان برای بانوان ایرانی را نقش برآب خواهد کرد.

نگاهی به فیلم «جنگ جهانی سوم»

هیتلر پوشالی


هسته اصلی فیلم «جنگ جهانی سوم» تکرار قدیمی‌ترین آثار موسوم به فیلم‌ فارسی است. در فیلمفارسی‌های اولیه، محور اصلی داستان، تلاش یک مرد لات و بزن بهادر برای نجات زنی بدکاره و هرزه بود. محور اصلی فیلم جدید هومن سیدی هم به نوعی ارتجاع به سینمای یک قرن قبل است! اما حتی از آن فیلم‌ها هم بی‌منطق‌تر و بی‌هویت‌تر است.
داستان ششمین فیلم هومن سیدی درباره شکیب، یک کارگر تدارکات در پروژه‌ای سینمایی است که شانسش می‌زند و با بیماری بازیگر نقش هیتلر و مثبت شدن تست‌گریمش، جایگزین این بازیگر می‌شود و به‌جای کارگر، به نقش اول این پروژه تبدیل می‌شود، اما پناه آوردن یک زن بدکاره ناشنوا به شکیب و آتش‌سوزی و مرگ احتمالی این زن در محل فیلمبرداری، شکیب رفته‌رفته آدم دیگری می‌شود و...
هیچ منطق و شخصیت‌پردازی استواری در فیلم «جنگ جهانی سوم» وجود ندارد و با فیلمی پر از حفره و فاقد انسجام در روایت رو‌به‌رو هستیم. شکیب، به عنوان شخصیت محوری فیلم، خام است و جا نیفتاده است و نمی‌تواند همراهی مخاطب را برانگیزد! تغییر و تحول شکیب هم بسیار سطحی و فاقد منطق دراماتیک است. او کارگر ساده‌ای است که در پایان فیلم، تبدیل به چیزی شبیه هیتلر می‌شود، اما زمینه‌چینی و فضا‌سازی لازم و کافی برای این تحول طی فیلم اصلا رخ نمی‌دهد. گویی، شکیب فقط به فرمان کارگردان فیلم، متحول می‌شود!
معلوم نیست که شکیب چرا و چگونه چنین ارتباط عمیقی با یک زن ناشنوای بدکاره می‌یابد و این زن، چرا از میان همه اطرافیان و مشتریان احتمالی‌اش، به این مرد وابستگی یافته و به او پناه آورده است؟ کارفرمایان این زن، چگونه جای شکیب را پیدا می‌کنند و موقع حمله آنها به مخفیگاه زن و آن همه سر و صدا، چرا در کمپ گروه فیلمبرداری، هیچ کس این سر و صدا را نمی‌شنود و...
عجیب این است که چنین فیلمی به عنوان «نماینده سینمای ایران» به اسکار معرفی شد. این درحالی است که غیر از زبان فارسی، هیچ نشان و نشانه دیگری از ایران و ایرانی بودن در فیلم وجود ندارد!
مشکل بزرگ فیلم «جنگ جهانی سوم» بعد از فیلمنامه پر اشتباه و ضعیفش، بی‌هویتی و فقدان شناسنامه فرهنگی است.شناخت و تحلیل هومن سیدی از جامعه و فرهنگ ایرانی ضعیف است و درنتیجه آثارش از عالم و آدم دراماتیک و فیلمیک تهی هستند و همه چیز، باسمه‌ای به نظر می‌رسد. در «جنگ جهانی سوم» هم اساسا با فیلمی مواجه هستیم که هیچ نسبت و ربطی به مردم ما ندارد و هیچ جنبه‌ای از فرهنگ و عقاید و آداب و رسوم و سبک زندگی ایرانی در فیلم بازتابی نیافته است.
این فیلم هم مانند دیگر آثار هومن سیدی، فقط رنگ و لعاب و تکنیک‌بازی، بر مدار پوچی و نهیلیسم است. هیاهوی بسیار برای هیچ!
در فیلم‌های هومن سیدی معنویت و روشنایی و اعتلا حتی در چارچوب سکولار و اومانیستی هم وجود ندارد، چون شخصیت‌های محوری آثار او هیچ گاه به سمت رهایی و وضعیت بهتر نمی‌روند و همه تلاش‌ها آنها به سمت هیچی و زوال بیشتر است.
متاسفم! «جنگ جهانی سوم» هم مثل «مغزهای کوچک زنگ زده»، «سیزده»، «آفریقا» و دیگر فیلم‌های سینمایی که به کارگردانی هومن سیدی تولید شده‌اند، فیلم خوبی نیست و نمی‌تواند جایگاه مهمی را در تاریخ هنر هفتم ایران، به خودش اختصاص دهد!

نگاهی به سریال «رهایم کن»

رها شده

داستان سریال «رهایم کن» در دهه 50 می‌گذرد و روایتگر یک خانواده است که در روستایی حاشیه تهران زندگی می‌کنند و درگیر یک کشمکش عشقی می‌شوند. داستان اصلی این سریال را یک مثلث عشقی شکل داده است؛ دو برادر که هر دو گرفتار عشق خدمتکار منزل پدرشان شده‌اند و به جان هم افتاده‌اند! سوژه و ایده اصلی این سریال کاملا تکراری و کهنه است و هیچ نوآوری در آن وجود ندارد. چند فیلم فارسی قبل از انقلاب نیز با همین ایده ساخته شده بودند.

«رهایم کن» در همان قسمت اول به مخاطب اعلام می‌کند که یک مجموعه کند و کشدار است. ضرباهنگ کار بسیار ضعیف و کسل‌کننده است. بخش اعظم فضای اغلب قسمت‌های این سریال را صحنه‌های ایستا و آب‌بندی شده و مملو از بگومگوهای طولانی تشکیل داده است. همچنین داستان اصلی سریال خیلی دیر راه می‌افتد. یعنی از قسمت هشتم، وقتی برادر بزرگ‌تر (حاتم) متوجه می‌شود که همزمان با او، برادر کوچک‌ترش (هاتف) هم به مارال دل باخته است، ماجرای اصلی کلید می‌خورد. تا قبل از آن، مخاطب باید چند قسمت ماجراهای حشو و زائد و یک مقدمه طولانی را نظاره‌گر باشد. به‌طور مثال، ماجرای مرگ یکی از کارگرهای معدن و اتفاقات حول آن، که یکی از داستان‌های فرعی در این سریال است، فقط موجب اطناب و کشدار شدن روایت شده است و به‌طور آشکار، اضافه است! هم اضافه است و هم خام و سطحی و بدون منطق برگزار می‌شود.

همچنین شخصیت‌پردازی کاراکترها به‌شدت دچار افت و ضعف است. مثلا نایب‌خان به‌عنوان پدری مستبد و مسلط بر زندگی فرزندانش معرفی شده است، تا آنجا که پسر جوان‌ترش، از او فراری است و ساز جدایی کوک کرده است. اما همین پدر، واکنشی بسیار سرد و منفعل به رسوایی تنها دخترش دارد! اتفاقات غیرمنطقی هم در داستان سریال زیاد است. مثلا در قسمت هشتم، درست در لحظه‌ای که فرد مسلح سیاسی قصد شلیک به‌ هاتف دارد، آن‌هم در جایی دور افتاده و خارج از شهر، حاتم از راه می‌رسد و او را نجات می‌دهد. سؤال این است که حاتم چه زمانی و چگونه از این قرار آگاهی یافته و چطور توانست به این سرعت خودش را به معرکه برساند؟ حاتم که یک مدیر معدن است و از توانایی فیزیکی او اطلاعاتی در اختیار مخاطب گذاشته نشده، چگونه با یک دست، با اسلحه‌ای سنگین که معمولا موقع آتش، لگد محکمی می‌زند، در دوئل با یک چریک جوان به سادگی آب خوردن پیروز می‌شود؟ وقتی حاتم سراغ خواننده بی‌قید و بند می‌رود تا انتقام خواهرش را بگیرد، این خواننده وقتی جانش در خطر می‌افتد هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد و خیلی راحت در مقابل حاتم تسلیم می‌شود!

از همه بدتر، نوع طراحی لباس و چهره‌پردازی است. همان‌طور که عنوان شد، داستان این سریال در یک روستا در دهه 50 شمسی می‌گذرد. اما ‌گریم و لباس کاراکترهای زن به‌گونه‌ای است که یادآور زنان امروزین شمال تهران است!

اما از همه این مشکلات ساختاری و روایی «رهایم کن» که بگذریم، محتوای سریال هم آن‌قدر ایراد دارد که دلیل عدم مراجعه برای دریافت مجوز قانونی جهت تولید و پخش این سریال مشخص می‌شود. سریالی که هیچ نشانی از فرهنگ و هویت جامعه ایرانی را ندارد و تلفیقی از فیلمفارسی و سریال‌های مبتذل ترکیه است. «رهایم کن» به‌طور سطحی به یک درگیری عاطفی پرداخته است؛ نه عشق میان حاتم و مارال قابل درک است و نه علاقه ‌هاتف به مارال! اگر حاتم این همه وابسته به احساس مارال است، چطور به سادگی او را هدف ضرب و شتم و اهانت قرار می‌دهد؟ و اگر‌ هاتف به معنای واقعی دلداده مارال است، چرا این همه فریبکارانه پیش می‌رود؟ روابط ترسیم شده در این سریال، مصداق بارز همان بیت معروف مولوی است که «عشق‌هایی کز پی رنگی بود، عشق نبود عاقبت ننگی بود» عشق «رهایم کن» همان ننگ سریال‌های سخیف ترکیه‌ای است که به‌جای وصال، جدایی و فصال در پی دارد. همان‌طور که در همه قسمت‌های این سریال، تقابل برادر با برادر و فرزندان با پدر و... به ذهن مخاطب تزریق می‌شود!

تحریف تاریخ هم از دیگر نکات محتوایی «رهایم کن» است. تقلیل دادن مبارزه علیه رژیم شاه به گروهک‌های کمونیستی-تروریستی در دهه 50، یکی از محورهای روایی در این سریال است.

چرا «خانه سینما» از عدالت دور اسـت؟

نشست خبری مرضیه برومند، مدیرعامل خانه سینما نشان داد که تنها نهاد صنفی سینمای ایران، همچنان در محاق حواشی خواهد بود؛ چون خانه‌ای است از پای‌بند سست و روی آب! وقتی صحبت از «خانه» می‌شود، حس آسودگی، امنیت و آشتی به ذهن متبادر می‌شود. با این حال آنچه به عنوان خانه سینما در ایران فعالیت می‌کند، در اغلب موارد و بخش‌هایش برای اهالی هنر هفتم، محل منیت و قهر و کشمکش بوده است. اما چرا خانه سینما همواره خانه‌ای سست و در مه بوده است؟ جدای از برخی مسائل قانونی و آئین‌نامه‌ای که چالش همیشگی خانه سینما بوده و یک بار هم منجر به انحلال آن شده، این تشکیلات از یک تناقض بزرگ ساختاری رنج می‌برد.

خانم برومند در نشستی خبری که 9 خرداد امسال برگزار شد، به نکته قابل تأملی اشاره کرد و گفت؛ «من همیشه برایم سوأل بود این چه جور صنفی است که کارفرما و کارگر با هم زیر یک سقفند. مسائل اصناف با هم یکی نیست و گاهی رو‌به‌روی هم قرار می‌گیرد. گروه اول تهیه کنندگان و سرمایه‌گذاران هستند. گروه دوم هنرمندان و خالقین اصلی اثر سینمایی هستند و گروه سوم عوامل اجرایی و زیرشاخه‌ها هستند که به نظرم تعداد بیشتری در این گروه سوم متمرکز هستند. تفکیک این‌ها سخت است اما قصد دارم به سمتش بروم و بتوانیم به نظر مجمع عمومی بگذاریم و اجرایی بکنیم.»

آنچه مدیرعامل خانه سینما درباره‌اش صحبت کرده، یکی از مشکلات اساسی این تشکل است. به این ترتیب که برخلاف خیلی از نهادهای صنفی دیگر که مدیریت آنها به عهده مظلوم و مستحق‌ترین‌ اعضا است، مدیریت خانه سینما به طوری غیرمنطقی به عهده شاه‌نشینانِ سینما است. فرض کنید در کارخانه‌ای

عریض‌ و طویل، یک سندیکا برای حمایت از حقوق صنفی کارکنان تشکیل شود اما در این سندیکا، کارفرمایان و مالکان کارخانه ریاست کنند! به طور طبیعی این سندیکا به‌جای اینکه بر پیگیری و دفاع از حقوق کارکنان فرودست متمرکز باشد، نه تنها به سود کارفرمایان از امور صنفی دیگران کوتاهی می‌کند (چون اصلا

غیرِ فرادستان در مدیریت آن نقشی ندارند) بلکه دائم دچار جنگ قدرت و باندبازی و کشمکش با فلان سازمان و آن یکی وزارتخانه خواهد بود. وضعیت همه این سال‌های «خانه سینما» دقیقا به همین منوال بوده است. تا وقتی مدیریت این تشکل در انحصار تهیه کنندگان و سرمایه‌گذاران و کارگردان‌های صاحب قدرت و با نفوذ باشد، این خانه، هم در عدالت‌جویی و پیگیری امور صنفی، کجدار و مریز عمل خواهد کرد و هم دچار سیاست‌زدگی و حواشی مربوط به باندهای قدرت سینما خواهد بود. همچنان‌که در تمامی این سال‌ها، این چنین بوده است. پس در اولین قدم برای اصلاح نهاد صنفی سینما باید قوانین و ضوابطی طراحی شود تا اصلا اعضای حلقه‌های قدرت، افراد صاحب نفوذ و سیاست‌باز و لابی‌کارها و باندبازها از ورود به هیئت مدیره و شورای سیاستگذاری خانه سینما منع شوند. به طور طبیعی، بازیگر، تهیه‌کننده‌، کارگردان یا سرمایه‌گذاری که خودش دغدغه مالی و معیشتی ندارد و طعم اجاره‌نشینی و تأمین شهریه دانشگاه و جهیزیه فرزندانش را نچشیده، نمی‌تواند برای طیف وسیعی از کارکنان عرصه سینما که درگیر این مسائل هستند، رفع مشکل کند. و یا، سینماگری که دلبسته یا در‌ستیز با برخی احزاب و جریان‌های سیاسی یا در پی به قدرت رساندن فلان فرد و گروه در ساختار سیاسی کشور است، به تبع چنین اهدافی، از حضور در هر تشکل و نهادی برای اهداف سیاسی مدنظرش کار خواهد کرد. درست مانند عملکرد خانه سینما در برخی بزنگاه‌های سیاسی که تبدیل به مرکزی برای صدور بیانیه‌های سیاسی و جناحی شد. درحالی که «خانه سینما» همان طور که از نامش مشخص است، ربطی به گروه‌ها و جناح‌های سیاسی ندارد و مانند یک خانه که باید محل امن و آسایش همه اعضا باشد باید برای همه سینماگرها با هر رویکرد و سلیقه‌ای، پدری کند.

بنابراین به‌جای عموم افراد و جمع‌هایی که طی همه سه دهه فعالیت خانه سینما در این تشکل مدیریت و مدیرعاملی کرده‌اند، باید طیف مستضعف سینما و افرادی که خودشان درد محرومیت و طعم ایستادن در صف دریافت وام و تأمین حداقل‌های زندگی را دارند و همچنین شخصیت‌هایی مبرا از حب و بغض‌های سیاسی بر مصدر خانه سینما باشند.