تعارض گیشه و ارزش در سینمای ایران

آیا سینمای ارزشی با پسند مخاطب عام در تعارض است؟ چرا بسیاری از فیلم هایی که برچسب «ارزشی» دارند، در گیشه ناموفق هستند؟ آیا می توان راهی یافت که یک فیلم، در عین داشتن محتوایی متعالی، پرفروش هم بشود؟

این پرسش ها و بحث برای یافتن پاسخ به آن ها، از مناقشاتی است که طی ۳۰ سال گذشته در سینمای ایران جریان داشته. در این میان، پیش و بیش از همه اهالی این عرصه، شهید سید مرتضی آوینی بود که به این مباحث پرداخت. سید شهیدان اهل قلم در زمان و زمانه ای چنین بحث ها و چالش هایی را در حوزه نظریه پردازی هنر هفتم درانداخت که هم مدیریت سینمایی وقت و هم فضای غالب و حاکم بر ژورنالیسم و نقد سینمایی، از جریان سینمای ضدمخاطب دفاع می کردند. درواقع ریشه مناقشه میان «گیشه» و «ارزش» به سیاستگذاری سینمایی مدیریت دولتی دهه ۶۰ و همچنین ادبیات نقد فیلم همان دوران بر می گردد. یعنی هم علاقه فضای روشنفکری آن سال ها و هم رویکرد سیاست های سینمایی وزارت ارشاد و معاونت سینمایی آن دوران، به سمت فیلم های جشنواره ای و مقلد آثار آوانگارد اروپایی بود. فیلم هایی که مخاطب خاص را هدف قرار داده و قدرت جذب مخاطب عام را نداشتند.

از همان موقع، این خشت کج گذاشته شد که فیلم با ارزش و فرهنگی و پیشرو، یعنی فیلمی که فقط فلاسفه و اندیشمندان و علما را مخاطب قرار دهد و عامه مردم قادر به درک و برقراری ارتباط با آن نباشند. خشتی که با سلطه بحران فروش -از اواخر دهه ۷۰- فروریخت.

شهید آوینی در همان ایام که فیلم های ضدمخاطب غوغا می کردند و هنوز عواقبشان گریبان سینمای ما را نگرفته بود، جعل و تقلب اتفاق افتاده را برملا کرد؛ اینکه اساسا سینمای ارزشی به معنای واقعی کلمه، بدون مخاطب معنا ندارد. همه مشکل سینمای ارزشی و تعارض تحمیلی آن با فروش و گیشه، به اشتباه در تعاریف و نظرات، حول این مفاهیم بر می گردد. اشتباهی که البته برخی از فیلم سازان منتسب به جریان ارزشی نیز با بعضی از آثار ضعیف خود به آن دامن زدند.

اما حقیقت أمر این است که سینمای ارزشی، در معنای اصلی و اصیل خودش نه تنها هیچ تعارض و تنافری با گیشه و فروش ندارد که می تواند متضمن حیات اقتصادی سینمای کشور هم باشد. اما چگونه؟ بگذارید مسئله را ریشه ای حل کنیم.

ابتدا باید تکلیف خودمان را با سینمای ارزشی روشن کنیم و بدانیم که هر فیلمی صرف طرح یک سری شعارها و نمایش برخی نمادهای مقدس و مذهبی، ارزش نمی یابد. همان طور که مشخص است، سینمای ارزشی ترکیبی است از دو واژه «سینما» و «ارزش». برخی، سینما را معادل با فیلم می دانند و عده ای هم معتقدند سینما یعنی جایی یا سالنی که در آن یک فیلم را نمایش می دهند. سینما هر دو تعریف را در بر می گیرد، اما تعریفی کلان تر و کامل تر دارد. سینما یعنی مجموعه فرایندهایی که منجر به تولید، توزیع و عرضه یک فیلم می شود. تولد ایده و تولید فکر توسط مراکز اندیشه ای و تزریق آن به فیلم سازها (که از محورهای اصلی در نظام هالیوود محسوب می شود) نوشتن فیلمنامه توسط یک یا چند نفر، تأمین بودجه و پشتیبانی سخت افزاری و لجستیکی از سوی سرمایه گذاران و حامیان مالی، جمع آوری نیروها و عوامل به وسیله تهیه کننده، انتخاب بازیگر و ایفای نقش آن ها در فیلم، ساخت فیلم توسط کارگردان، توزیع فیلم از سوی یک کمپانی یا شرکت به اقصی نقاط یک کشور یا جهان، اکران فیلم به وسیله دفاتر فروش و سرانجام حضور مردم برای تماشای یک فیلم، از مهم ترین مراحل در سینما هستند. درواقع، سینما یک پدیده مدرن، هنری، صنعتی و رسانه ای است که در قالب یک نهاد اجتماعی به منصه ظهور می رسد.

نمی توان خلاقیت و نبوغ فردی را در این عرصه انکار کرد، اما واقعيت محتوم و محکوم درباره هنر هفتم اين است كه از ابتدای تولد تاكنون، همیشه در قالب فعالیت جمعی پیش رفته است. از همان آغاز نيز مجموعه اي از عوامل نظير دفاتر توليد فيلم، تجار، دلال هاي سينمايي و در نهایت مخاطب عام بودند كه تاريخ سينما، موج ها، گرايش ها، سبك ها و ژانرها را پدید آورده و متحول ساختند. به همین دلیل هم برخلاف بعضی از رشته های هنری همچون نقاشی، ادبیات، مجسمه سازی و ... که متکی بر فرد هستند، كار فيلم سازي الزاما يك كار گروهي و اجتماعی است. گروه فیلم سازی برخوردار از اعضای متخصص تر و توانمندتر، فیلم بهتری می سازند. در کشوری که فرایندهای تولید و توزیع و اکران یک فیلم به صورت استانداردتری صورت می گیرد، سینما بیشتر پیشرفت می کند و پویایی افزون تری دارد.

یکی از حلقه های مهم، ضروری و الزامی در سینما -که بدون آن اصلا سینمایی به وجود نمی آید - رجوع مردم به گیشه برای خرید بلیت و سپس تماشای گروهی و جمعی یک فیلم است. مخاطب هاي سينما اصلي ترين ضلع نهاد اجتماعي سينما محسوب مي شوند. جلوه اين امر نيز زماني است كه صدها نفر در يك سالن تاريك جمع مي شوند تا يك فيلم را تماشا كنند. يك اثر سينمايي خوب تنها زماني به نتيجه اصلي مي رسد و مي تواند جريان ساز شود كه توجه مردم را به خود جلب كند.

خُب، بنابراین تعاریف، سینمای ارزشی وقتی پدیدار می شود که همه این فعل و انفعالات همراه با تعهد اخلاقی و دینی و همچنین دردمندی و دلسوزی اجتماعی به انجام برسد. سرمايه اصلی یک فیلم ارزشی، پشتوانه اعتقادي و انگیزش های متعالی افرادی است که فرایندهای مختلف سینمایی را در مراحل مذکور پیش می برند. بدون تردید، اگر عشق و ارادت به يك ارزش برتر، محور فعالیت قرار گیرد، همه فرایندها با همدلي گروهي و تأثيرگذاري اجتماعي عمیق تری اتفاق می افتد و فیلمی که در نتیجه چنین فرایندی ساخته شود حتما با مخاطب گسترده ای مواجه خواهد شد.

با این دیدگاه اگر به پرسش های اول بحث برگردیم، می توانیم پاسخ هایی را استخراج کنیم. درباره اینکه آیا سینمای ارزشی با گیشه پرفروش در تعارض است؟ پاسخ قطعا منفی است؛ هدف از سینمای ارزشی، ترویج نیکی ها و فضیلت های اخلاقی و اجتماعی است و فیلمی می تواند به چنین مهمی دست بزند که مخاطب انبوهی داشته باشد. داشتن تماشاگر گسترده و فروش زیاد، يك سوداگری و تجارت نيست. طبيعي است كه يك فيلم اگر قصد تاثيرگذاري و جريان سازي دارد، بايد تماشاگر داشته باشد. در واقع، جذب مخاطب، مرحله تكميلي و الزامي يك پروژه سينمايي است. فيلم خوب زماني کارکرد مي يابد كه حرفش را به ذهن و دل توده مردم برساند. در غیر این صورت، حرف هایش ابتر و بدون تأثیر می ماند.

سوال دیگر این بود که چرا بسیاری از فیلم هایی که برچسب «ارزشی» دارند، در گیشه ناموفق هستند؟ پاسخ این است که اولا بحران مخاطب فقط به فیلم های دارای موضوع ارزشی محدود نمی شود و کل سینمای امروز ایران را در بر گرفته است. پرفروش ترین فیلم های حال حاضر سینمای ما حدود ۲۰۰ هزار نفر تماشاگر را به سالن های سینما می کشانند که این رقم، حتی به نیم درصد جمعیت کل کشور هم نمی رسد! ثانیا، اتفاقا اگر به آمارهای موجود نگاهی انداخته شود، کاملا هویداست که درصدر جدول پرتماشاگرترین فیلم های پس از انقلاب اسلامی، اغلب آثاری دیده می شود که رویکرد به ارزش ها داشته اند. فیلم هایی چون «عقاب ها»، «کانی مانگا»، «اخراجی ها» با وجود همه انتقاداتی که بر آن ها وارد است اما به هر حال در تاریخ سینمای ایران نامشان به عنوان فیلم دفاع مقدسی ثبت شده است و هر سه در صدر پر تماشاگرترین یا پرفروش ترین فیلم های ۳۵ سال اخیر سینمای کشورمان قرار دارند.

حتی برخی از فیلم های مذهبی همچون «مریم مقدس» و «ملک سلیمان» پر فروش ترین فیلم های دوره خودشان بودند. ثالثا، همان طوری که شرح داده شد، توزیع و اکران فیلم ها هم از مراحل مهم نظام سینمایی یک کشور است. یکی از مهم ترین علل بحران مخاطب در سینمای ایران، عدم توازن در اکران فیلم هاست. سیستم توزیع و نمایش فیلم ها در سینمای ما، معیوب و بیمار است. وضعیت در این حوزه به گونه ای است که اغلب فیلم های ارزشی با حداقل فضا و زمان ممکن روی پرده می آیند و نشریات و رسانه های سینمایی نیز غالبا این گونه فیلم ها را بایکوت می کنند.

مجموعه این نوع عوامل دست در دست یکدیگر می دهند تا بسیاری از فیلم ها و به ویژه آثار منسوب به جریان سینمای ارزشی با استقبال پایین، اکران خود را پشت سر بگذارند. رابعا، یکی از بدسلیقگی های مدیران سینمایی در دوره های مختلف، سفارش ساخت فیلم ارزشی به فیلم سازهایی بوده که توانایی یا اعتقاد لازم برای تحقق فیلمی در شأن موضوع مدنظر را نداشته اند. معمولا فیلم های ارزشی که از مسیر «سفارش» ساخته شده اند، به نتیجه خوبی نرسیده اند.

پرسش دیگر این بود که یک فیلم با محتوایی متعالی چگونه می تواند پرفروش بشود؟ یکی از نقاط ضعف خیلی از آثار سینمایی، عدم مخاطب شناسی و مخاطب یابی است. گاهي برخي از فيلمسازها صحبت هایی نظیر این را مطرح می کنند كه هدفشان فروش فيلم و سود در گيشه نیست و صرفا قصد کار فرهنگی و اخلاقی دارند! اين تفکر، دقیقا مثل اين است كه يك فيلمساز بگويد كه تدوين برایش هيچ اهميتي ندارد، یا فیلمش را بدون بازیگردانی و هدایت بازیگر می سازد! برخی کارگردان ها هم فیلم به ظاهر ارزشی می سازند و برای جذب مخاطب از روش های مبتذل کمک می گیرند؛ استفاده ابزاری از بازیگران زن و بهره بردن از جذابیت کاذب، از اساس با سینمای ارزشی منافات دارد و فیلمی که با تمهیدات نازل به دنبال فتح گیشه است، دیگر یک فیلم ارزشی محسوب نمی شود.

همان طور که مثال زدیم، یک فیلم ارزشی بدون تکیه بر ابتذال و با برخورداری از پشتوانه هنری و محتوایی خوب و البته، مخاطب شناسی و مخاطب یابی، می تواند گیشه های سینماها را هم فتح کند. نمونه چنین آثاری «قلاده های طلا» است که به خاطر پرداختن به موضوعی به روز و مبتلابه جامعه، برانگیختن نظر و توجه مخاطبی که به موضوع فیلم علاقه مند است و همچنین برخورداری از تبلیغات و امکان مناسب اکران، توانست به عنوان یک فیلم ارزشی، پرفروش هم بشود.

رسانه ملی و بحران مالی

از افزایش شبکه های جدید تا آنتن فروشی!

طی سال های اخیر، رسانه ملی در کنار همه چالش ها و فرصت ها و فراز و نشیب هایش، با یک معضل جدید هم دست به گریبان شده است؛ بحران مالی!

اول بار، اعضای برخی از پروژه های تولید سریال ها بودند که با رسانه ای کردن بدهی شبکه های سیما به خود، این مشکل را علنی کردند. حتی صحبت هایی درباره بدهی 500 میلیارد تومانی صداوسیما نیز در رسانه ها شایع شده بود که بعدا معلوم شد در حد شایعه است. اما بحران مالی در رسانه ملی، أمری غیرقابل کتمان بود. نخستین بار رئیس شبکه یک سیما بود که بدهکار بودن صداوسیما را رسما اعلام کرد. محسن فرجی در نشست خبری اعلام برنامه های شبکه یک سیما در نیمه دوم سال که در تاریخ 17 شهریور سال جاری برگزار شد، صراحتا گفت که صداوسیما مشکل مالی دارد، اما این مشکل بسیار کمتر از بدهی 500 میلیارد تومانی شایع شده است.

البته مبتلا شدن دستگاه عریض و طویلی چون صداوسیما به مشکلات مالی –با توجه به فراگیری تورم و افزایش نابه هنگام قیمت ها در سال های اخیر- چندان عجیب و غریب نیست. مهم، نوع مواجهه رسانه ملی با این بحران بود. طبیعتا در چنین شرایطی از صداوسیما انتظار می رفته و می رود که صرفه جویی پیشه کرده و قبل از هر کاری، بدهی های خود را تسویه نماید. آشکارترین و عقلانی ترین شاخص در مدیریت فرهنگی و رسانه ای، جلب رضایت نیروهای فعال در یک مجموعه یا دستگاه فرهنگی و رسانه ای و تزریق انگیزه در این نیروهاست. تجربه نشان می دهد، میان عدم رضایت عوامل و نیروها با افت کیفی محصولات در چنین مجموعه هایی رابطه مستقیم وجود دارد. یعنی هر چقدر رضایت و اطمینان عاطفی و مالی بالاتر باشد، کیفیت محصولات تولید شده نیز افزایش می یابد. به بیان بهتر، صداوسیما باید مانع از رشد کمی شده و به جای آن، کیفیتش را تقویت می کرد.

اما آنچه در یکی دو سال اخیر از سوی صداوسیما اتفاق افتاد، معکوس با این انتظارات بود. یعنی نه تنها صرفه جویی و پرهیز از هزینه های اضافه، مدنظر قرار نگرفت که شاهد اضافه کردن شبکه هایی جدید اما با حداقل کیفیت و تأثیرگذاری بودیم؛ سیاستی که هزینه ها را زیاد کرد، اما کیفیت را تغییری نداد!

 

البته در نیت مثبت مدیریت سیما در تکثر بخشیدن به شبکه های تلویزیونی جای تردیدی نیست؛ قصد مسئولان سیما از این کار، گسترش دامنه رسانه اي و ارتقاي نفوذ رسانه ملی در جامعه، بوده است. این کار هم ظرفیت ارائه خدمات رسانه ای به مردم را بیشتر می کند و هم اینکه راهی است برای مقابله با سیگنال های بدخواه شبکه های ماهواره ای دشمن. چون ضریب جذب مخاطب را بالا می برد.

اما مسئله این است که در چنین شرایطی که صداوسیما با مشکل مالی مواجه است و حتی دستمزد برنامه سازان و مجریان خودش را هم به سختی و اغلب با تأخیر چند ماهه پرداخت می کند، آیا وسعت بخشیدن به دامنه ساختاری و سخت افزاری بر مشکلات این سازمان اضافه نمی کند؟ به ویژه اینکه اکثریت این شبکه ها هم فاقد خوراک لازم و در شأن یک شبکه تلویزیونی هستند. به طوری که بخش اعظم فضای شبکه های جدیدالتأسیس را بازپخش برنامه های شبکه های غیردیجیتال فرا گرفته است. نتیجه این است که هم اکنون ما صاحب 20 شبکه قابل دریافت از طریق سامانه دیجیتال هستیم، اما اکثر این شبکه ها قوت و قدرت لازم برای جذب مخاطب را ندارند. دلیلش هم مشخص است؛ اولین شاخصی که به نهادها و بنگاه های رسانه ای -اعم از شبکه های تلویزیونی، نشریه ها، خبرگزاری ها و ...- شخصیت و هویت می بخشد، محصولات تولیدی و خاص آن هاست. شبکه ای که همه وقتش را با برنامه تکراری پر می کند، درواقع یک شبکه مجازی است، نه واقعی.

ای کاش صداوسیما در این بزنگاه که مبتلا به بحران مالی است، به جای گسترش کمی -که در نتیجه آن، هزینه هایش به طور تصاعدی بیشتر می شود- سعی بر جمع و جور کردن خود و در مقابل، بالابردن کیفیت خود می نمود. این، کاری است که همه بنگاه های رسانه ای در مواقع بحرانی انجام می دهند. مثلا بی بی سی (بنگاه سخن پراکنی بریتانیا) در سال 2011 سه شبکه صربستانی، پرتغالی و یوگسلاوی خود را به خاطر کمبود بودجه تعطیل کرد. چراکه منطق حکم می کند که در شرایط بغرنج اقتصادی از گسترش کمی و سازمانی پرهیز کرد. منطقی که صداوسیما چندان به آن پایبند نیست!

اما از خالی بودن شبکه های تازه تأسیس که بگذریم، وضعیت کنونی، صداوسیما را به سمت یک تمهید نه چندان خوشایند برده است؛ تولید برنامه مشارکتی تدبیر جدیدی است که سیما برای بهبود زخم های اقتصادی خودش در پیش گرفته است. البته این ترفند از سوی صداوسیما با عنوان تولید برنامه مشارکتی نامگذاری شده است، اما معنای واقعی آن، «آنتن فروشی» است! به این ترتیب که شبکه های سیما در فواصل برنامه ها یا در متن یک برنامه، بخشی را در اختیار یک شرکت تولیدی یا تجاری قرار می دهند تا محصولات خود را معرفی نماید.

درواقع، این کار هم نوع جدیدی از آگهی و تبلیغ تجاری محسوب می شود. با این تفاوت که در شکل مرسوم، تبلیغات در قالب یک مجموعه مجزا و با تیتراژ مشخصی، قبل، میان و یا در پایان سریال ها و برنامه های تلویزیون به نمایش در می آیند. اما در شکل جدید که بهترین نام آن آنتن فروشی است، تبلیغ یک شرکت خاص به صورت یک برنامه مستقل به خورد مخاطب داده می شود.

این ترفند، هرچند قسمتی از مشکلات مالی صداوسیما را مرتفع می کند، اما خسارت های زیادی را نیز در پی دارد. ازجمله اینکه در حال حاضر بخشی از برنامه های سیما تبدیل به ملک طلق موسسات بازرگانی و کارخانه ها و یا حتی شرکت های انبوه ساز مسکن و ویلا شده است! آیا واقعا این وضعیت در شأن صداوسیمایی که «دانشگاه عمومی» خوانده می شود هست؟

خسارت دیگر «آنتن فروشی» اتلاف وقت بینندگان سیماست. چون اغلب این برنامه های تبلیغاتی در بهترین ساعات شبانه روز روی آنتن می روند و بخشی از زمان پخش آن ها با هنگامه نمایش یک سریال تداخل پیدا می کند و مردم مجبور هستند که نمایش این تصاویر را تحمل کنند تا نوبت به برنامه مدنظرشان برسد. حتما مدیران محترم رسانه ملی می دانند، مالک اصلی صداوسیما، همه ملت ایران هستند و نه صاحبان ثروت و سرمایه دارها. حتی تحمیل پیام های بازرگانی هم با نگاه آرمان گرایانه و انقلابی پذیرفته نیست چه رسد به اینکه بهترین ساعات زندگی مردم در اختیار بنگاه های اقتصادی قرار گیرد.  

متعاقب چنین مسئله ای، اعتماد مخاطب نیز به سیما کاهش می یابد. به ویژه اینکه آیتم های مذکور، در پایین ترین سطح هنری و رسانه ای ممکن تهیه و ترسیم می شوند و نامی به جز بی احترامی به مخاطب نمی توان روی آن ها گذاشت. در نتیجه تداوم چنین مسیری، بیننده دچار دلزدگی شده و ریزش روز افزون مخاطب را در پی خواهد داشت.

در نتیجه، رسانه ملی در برخورد با کمبود بودجه، سیاست متضادی را در پی گرفته است؛ از یک طرف و با هدف پیروزی بر رقبای بیگانه در حال افزایش شبکه های خودش است و از طرف دیگر برای جبران هزینه راه اندازی این شبکه ها به آنتن فروشی روی آورده که باعث نزول کیفیت فضای رسانه ای سیما و ریزش مخاطب می شود آورده است. باید منتظر ماند و دید که صداوسیما تا کی این سیکل معیوب را ادامه خواهد داد؟ 

نگاهی به فیلم «سر به مهر» به کارگردانی هادی مقدم دوست

«سر به مهر» نخستین فیلم سینمایی در کارنامه کارگردانی هادی مقدم دوست است. مقدم دوست پیش از این در نگارش فیلمنامه های فیلم «بی‌پولی» و سریال «وضعیت سفید» با حمید نعمت الله مشارکت کرده بود. این کارگردان با اولین فیلم خودش به عنوان یکی از پدیده های سی و یکمین جشنواره فیلم فجر شناخته شد؛ هم توانست نظر داوران آن جشنواره را به خودش جلب کرده و سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی بخش نگاه نو(کارگردانان اول) را کسب کند و هم رضایت منتقدان را به دست آورد و در دومین جایزه سینمایی گفتمان انقلاب اسلامی مورد تقدیر قرار گرفت.

اهمیت «سر به مهر» به سعی و کوشش کارگردان در جست وجوی روش و منشی جدید در زمینه سینمای دینی است.  تجربه ای که از ورای بازنمایی متعالی ترین وجه وجود انسان در این دنیا و زیباترین نیاز بشر در زندگی اش تبلور یافته است. «سر به مهر» فیلمی است درباره راز سر به مهر یک انسان تنها و البته در تکاپوی رستگاری!
سینمای ایران طی سال های بعد از پیروز انقلاب اسلامی، تلاش ها و تجربه های فراوانی را برای ارائه فیلم دینی پشت سر گذاشته است. اغلب این فیلم ها یا در فضایی روحانی و ماوراءالطبیعی شکل گرفته اند و یا به زندگی اولیای الهی پرداخته اند. برخی از آن ها هم نمادهای مذهبی را سرلوحه تصویر و داستان قرار داده‌اند. اما «سر به مهر» هیچ یک از این ویژگی‌ها را ندارد و یک تجربه کاملا جدید و متفاوت در پرداختن به مضامین مقدس و استعلایی به حساب می آید. اساسا بازنمایی شاخص های دینی و به خصوص اسلامی در سینما با دشواری ها و پیچیدگی های خاصی همراه است. چه، سینما یک رسانه مدرن و صنعتی است و شاید در نگاه اول تناسب چندانی با ارزش های برین و آسمانی نداشته باشد. اما سینمای پس از انقلاب ما نشان می دهد که تسلط بر ابزار سینما و ورود به این حیطه با عشق به ارزش ها می تواند راه رسیدن به فیلم دینی و سینمای درخدمت ارزش های اسلامی را هموار کند. «سر به مهر» نمونه ای از این تلاش هنرمندانه است.
این فیلم در فضایی کاملا مدرن و به روز ترسیم می شود و امر قدسی را در خلال زندگی روزمره یک دختر دانشجو که به ظاهر چندان هم آدم متدینی نیست جلا می بخشد. در واقع، فیلم ساز به جای انتقال پیام و تعیین تکلیف برای مخاطب، شرایطی را فراهم کرده تا تماشاگر فیلم، خودش مفاهیم و معانی را درک کند. صبا -به معنای پیام آور غیب- شخصیت محوری فیلم، قادر به برانگیختن همذات پنداری مخاطب است. مخاطب فیلم، به راحتی وارد زندگی و دنیای درونی این شخصیت می شود. درگیری های ذهنی و تنش های روانی این آدم، مخاطب را به دریافت و درکی جدید از معنای زندگی و راز و نیاز انسان با خالق خویش در فریضه مقدس نماز واصل می کند. 
درواقع، «سر به مهر» نه به دنبال در، بلکه نقش پنجره ای است به روی دنیایی پر راز و رمز. شاخصه اصلی همه آثار داستانی، نمایشی و دراماتیک با درونمایه دینی، تحول و اعتلاست. یعنی عموما در این گونه آثار فرایند داستان این گونه است که شخصیت محوری یا دچار تنگناها و معضلاتی می‌شود و یا انسان پست و منحطی است. اما با دست انداختن به ریسمان دین یا ایجاد حادثه ای که نظر شخصیت را به مذهب نزدیک می کند، موجب تحول در او می شود. در فیلم «سر به مهر» این تحول به گونه دیگری است. یعنی اینجا به جای تغییر و اعتلای آشکار قهرمان فیلم -صبا- این مخاطب فیلم است که از ورای فراز و نشیب های درونی صبا، برای تحول و اعتلا برانگیخته می شود. آنچه به بروز این فرایند در فیلم کمک می کند، واقع گرایی و دوری آن از شعار و سخن مستقیم و گل درشت است.
امید، یکی از کلیدواژه های اصلی و اساسی فیلم «سر به مهر» است. این فیلم نمایش دهنده انسان در حصار مدرنیته و افتان و خیزان در ورطه تنهایی و رنج است. نمایشگر هبوط انسان در کویر برج ها و اینترنت و زندگی شهری جدید و معضلاتی است که این نوع از زندگی برای انسان ایجاد می کند. اما در میان و میانه همه این مشکلات و دست اندازها، راه هایی هم برای رهایی هست؛ این همان راز سر به مهری است که فیلم «سر به مهر» در پی برملا کردن آن است. البته در سال های اخیر فیلم های دیگری هم با چنین رویکردی ساخته شده و به نمایش هم درآمده‌اند. اما هیچ کدام به راه اصلی نپرداخته اند. برخی به عرفان‌های دروغین و وارداتی دامن زده اند و برخی در کمند شیطان باقی مانده اند. سطحی ترین این نوع فیلم ها هم همان‌هایی هستند که مهاجرت به خارج از کشور و یا پناه بردن به فردگرایی و بریدن از دنیا را سفارش کرده اند. اما این بار فیلمی روی پرده سینماها آمده که نزدیک‌ترین و زیباترین مسیر را برای گریز از خاک و پرواز به افلاک را نمایش داده است. 
از محتوای فیلم که بگذریم باید به ساختار محکم و فرم خوش نمای «سر به مهر» هم اشاره کرد. فیلمی که اغلب در فضای شهری می گذرد، اما نه از جاذبه‌های وحشی و مبتذل تهران استفاده ابزاری کرده و نه أثری از سیاه نمایی در آن هست. شاید «سر به مهر» از معدود فیلم های سال های اخیر سینمای ماست که چهره ای واقعی و متعادل را از تهران نمایش داده است. بازی خوب لیلا حاتمی هم که این بار در نقشی متفاوت ظاهر شده را هم نمی توان نادیده گرفت. دیالوگ های صمیمی و گرم فیلم نامه هم به یاری داستان آمده و همه این ها باعث پدیدار شدن یک فیلم پدیده و منحصر به فرد شده است.
با این حال فیلم «سر به مهر» دچار دو نقطه ضعف هم هست؛ یک ضعف محتوایی و یک مشکل ساختاری. ضعف محتوایی فیلم در عدم تحول شخصیت محوری داستان است. شاخص اصلی سینمای دینی -و همه هنرهای دینی- در تحول است. در این فیلم هم مخاطب منتظر است که پس از نمازخوان شدن «صبا» تحول در زندگی و رفتار او را نیز مشاهده کند. اما در عمل، هیچ تحول و حتی تغییری در این شخصیت پدیدار نمی شود. مشکل دیگر فیلم هم در غیر منطقی بودن برخی از ماجراهای فیلم است. مثلا سکانسی که صبا به خاطر به جا آوردن نماز از رفتن به فرودگاه خودداری می کند. این درحالی است که در فرودگاه هم می‌توانست نماز بخواند!
«سر به مهر» شاید یک شاهکار بزرگ سینمایی نباشد، اما به عنوان تلاشی برای نزدیک کردن هنر هفتم به ارزش های مذهبی و رسیدن به دستاوردی جدید و بکر در این زمینه قابل تأمل است. این فیلم باز هم نشان داد که مفاهیم دینی و اسلامی از چه ظرفیت بالا و والایی برای هنرهای نمایشی و دراماتیک و به ویژه سینما برخوردارند. فقط کافی است، این مضامین و مفاهیم را عاشقانه و صادقانه محور قرار دهیم تا افق جدیدی را برای سینما ترسیم کنیم. جا دارد یاد مرحوم دکتر محمدمددپور را گرامی بداریم که چه نیک گفت که سینمای آینده، یا سینمای دینی و معنوی است و یا نابود می شود.

نگاهی به فیلم «ترنج» به کارگردانی مجتبی راعی

«ترنج» را باید یکی از متفاوت ترین فیلم های سال های اخیر سینمای ایران دانست. متفاوت از این نظر که به دور از قواعد مرسوم و معمول رایج در عرصه هنر هفتم ما سیر می کند. همه چیزش متفاوت است. حتی قهرمان این فیلم راهم به جای سوپراستارهای مشهور، یک بازیگر مردمی و درواقع غیربازیگر به نام رضا ناجی نقش آفرینی می کند. فیلمی است که نه برای گیشه ساخته شده و نه برای حضور در جشنواره های خارجی و تنها هدفش کشف است؛ کوششی است برای غبارزدایی از برخی از حقایق پیرامون زندگی انسان که در روزمرگی ها گم شده اند. 
«ترنج» یازدهمین فیلم مجتبی راعی است. کارگردانی که با فیلم «تولد یک پروانه» سبکی جدید را در زمینه سینمای دینی و معناگرا در انداخت. فیلم «ترنج» را هم باید بازگشتی به فیلم «تولد یک پروانه» دانست که نگاهی است سینمایی به درون انسان در طلب حقیقت و معنویت.

                            

استاد بیوک بهاری (رضا ناجی) هنرمند نقاش پیشکسوتی است که به بیماری سرطان مبتلا شده. او خود را مواجه با مرگ می بیند و می هراسد. در سایه مرگ، دچار افسردگی می شود و دیگر دست و دلش به کار و خلق آثار هنری نمی رود. به سفارش یک عارف، کفنی را نزد 40 مسلمان می برد تا مومن و درستکار بودنش را تصدیق کنند. ماه محرم فرا می رسد و موسم عزاداری برای سیدالشهداست. استاد بهاری رفته رفته به درکی تازه از زندگی می رسد و ...
«ترنج» از معدود فیلم های سال های اخیر سینمای ایران محسوب می شود که می توان لقب «سینمای ملی» بر آن نهاد. اما سینمای ملی چیست؟ مارتین اسکورسیزی کارگردان مشهور سینمای آمریکا در تعریف سینمای ملی گفته است: "سینمای ملی، سینمایی است که گویای هویت، مذهب، ایدئولوژی و در واقع گرایش یا بازخورد آن ملت است و آن ملت از طریق مفاهیم و بازخوردهای مستتر در سینمایش قابل شناسایی است."
این تعریف، دقیقا درباره فیلم «ترنج» صدق می کند. فیلمی است در آن علاوه بر نمایش بخشی از اقلیم و جغرافیای زیبای ایران، فرهنگ بومی و همچنین ارزش های معنوی و دینی جاری در کشورمان نیز متبلور شده است.
در وجه جهان بینی و اعتقادی، «ترنج» یکی از زیباترین و عمیق ترین لایه های عقیدتی دین اسلام –که همواره منبع الهام حماسه ها و شاهکارهای هنری و انسانی فراوانی شده - را به تصویر کشیده است؛ زندگی عاشقانه در کنار مرگ آگاهی. یاد مرگ و آگاهی از اینکه انسان همواره در مظان رحلت از دنیا قرار دارد، گرچه برای بسیاری تلخ است، اما اگر با معرفت و آگاهی همراه شود، نتیجه ای جز شکوفایی زندگی انسان ندارد. 
این همان مضمون متعالی و بلندی است که در فیلم «ترنج» به جلا رسیده است. یاد مرگ در ابتدا برای بیوک بهاری تکان دهنده و بغرنج است. اما ترس از مرگ برای او مقدمه ای است برای تحول و بازگشت دوباره به خویشتن. در نتیجه سرانجام، راه اصلی و اصیل هنرمندی و انسان بودن را باز می یابد. انتخاب نام فامیل «بهاری» هم استعاره ای است از مرگ و زندگی با یاد قیامت؛ قیامت همان بهار جان هاست؛ بهاری است که به زمستان وجود آدمی پایان می بخشد.
ساختار فیلم «ترنج» اگرچه با یک شاهکار سینمایی فاصله دارد اما هوشمندانه و درخدمت محتوا شکل گرفته است. این فیلم تلاشی است برای نزدیک کردن زبان سینما به هنرهای زیبای ایرانی همچون قالی بافی و نگارگری و معماری. به این معنی که با تماشای آن، همان حس تأمل بر یک قالی یا معماری مساجد به مخاطب دست می دهد. تلفیقی از فضاها و مکان های سنتی با پوشش خاص بومی و همچنین موسیقی محلی به تحقق هدف فیلم در نزدیک شدن به ساختار و فرم اسلامی- ایرانی کمک کرده است.
در این میان، احتمال دارد که این سوال پیش بیاید که چرا بسیاری از فیلم هایی که به این عناصر متوسل شده اند نه تنها نتوانستند روح معنوی و مذهبی را متجلی سازند که به ضد آن هم تبدیل شدند. مثل فیلم های «نار و نی» و «آب، باد، خاک» که مملو از حوض و کاشی و سه تار و ... بودند، اما از سوی معلم سینمای انقلاب، شهید سید مرتضی آوینی، هدف تندترین انتقادات قرار گرفتند. چون در این فیلم ها، محور اصلی فرهنگ بومی سرزمین ما غایب بود. آنچه به فرهنگ و هنر اصیل ایرانی روح و حسی استعلایی بخشیده و می بخشد، دین وعشق به ائمه اطهار(ع) بوده است. به همین دلیل هم فیلم «ترنج» برخلاف آثاری مثل «نار و نی» و «آب، باد، خاک» به دل می نشیند، چون به منبع معظم و مقدس دین اسلام، معصومین و به ویژه سیدالشهدا(ع) متصل شده است.
فیلم «ترنج» با وجود پرداختن به مفاهیم سنگین و عمیق و برخورداری از روایتی وزین و معناگرا، اما برای مخاطب عام و مردم ساخته شده است. فیلمی است به زبان مردم کوچه و بازار و منطبق با ذائقه عموم که می تواند مخاطب اهل دل و در جست وجوی حقیقت را راضی و خشنود کند. انتخاب رضا ناجی برای ایفای نقش شخصیت محوری این فیلم هم در راستای نزدیک کردن حال و هوای فیلم به واقعیت و مردم بوده. چون ناجی یک بازیگر حرفه ای نیست اما به شدت مردمی است و توانایی خاصی برای واقعیت بخشی به نقش خود دارد.
«ترنج» به خاطر داشتن شاخصه های ملی و بومی و کیفیت هنری قابل قبولی می تواند هم نماینده خوبی برای سینمای ما در آن سوی مرزها باشد و هم در داخل، به عنوان یک خوراک فرهنگی مناسب برای خانواده ها قدرش دانسته شود. با این حال، در سی و یکمین جشنواره فیلم فجر با کم محلی داوران و رسانه ها مواجه شد و گویی جریان غالب و مسلط بر جشنواره و همچنین رسانه های سینمایی و منتقدان، علاقه ای به دیده شدن این فیلم نداشتند. به امید روزی که فیلم هایی مثل «ترنج» از مظلومیت و مهجوریت رها شوند.

چرا برگزاری جشنواره فیلم «عمار» اهمیت دارد؟

 طبق آمارهای موجود، تنها یک درصد از مردم ایران مخاطب سینمای ایران هستند. یعنی پرفروش ترین فیلم ها، مثلا آثاری که  چند میلیارد تومان فروخته اند، کمی بیش از یک درصد از کل جمعیت را به خود جذب کرده اند. این اتفاق معنایی جز بحران مخاطب در سینمای امروز کشورمان ندارد. البته این مردم نیستند که از سینما فاصله گرفته اند، بلکه این سینمای ما است که طی 16 سال اخیر با مردم و مخاطب های واقعی خودش قهر کرده است. 
برخی معتقدند و به درستی هم معتقدند که سینمای ما از سایر حوزه ها و به ویژه از عرصه های اقتصاد و جامعه و فرهنگ تأثیر می پذیرد. مثلا در اعتراض به «غیرمردمی» بودن سینمای غالب می گویند، مگر اقتصاد ما مردمی است که سینما بخواهد مردمی باشد؟! البته این سخن، به نوعی درست است، اما سوال مهم این است که چرا سینمای ما -منظور اکثریت فیلم ها- به جای نقد کژتابی های اقتصادی و تخریب بی عدالتی، توجیه گر وضع موجود در اقتصاد  است؟! تلخ است، اما واقعیت دارد؛ غالب فیلم هایی که طی 16 سال اخیر در سینمای ما ساخته شده و به نمایش درآمدند -یا به نمایش درنیامدند- به جای حمله به قرارگاه های بی عدالتی، به مردم و سنت ها و فرهنگ خودی هجوم بردند! حتی برخی از فیلم ها به طور رسمی و آشکار، رویکردی نژادپرستانه داشته و تصویری متوحش و بی رحم از مردم کشورمان نمایش دادند. یا اینکه انسانیت را فقط در قشر مرفه و آدم های غربگرا محدود کردند و مدعی شدند که هر کس برده غرب و سرمایه داری نباشد، اصلا آدم نیست! بله، این دقیقا تصویری است که هر سال در تعداد زیادی از فیلم ها دیده می شود. اتفاقا خیلی از این نوع فیلم ها، در جشنواره فیلم فجر هم برنده سیمرغ می شوند. در جشنواره آتی فیلم فجر هم حتما با حجم زیادی از این مدل فیلم ها روبه رو خواهیم بود.  
با دیدن این واقعیات می توان به اهمیت جشنواره فیلم «عمار» بیشتر پی برد. درواقع، جشنواره عمار بیش و پیش از آنکه یک فستیوال باشد، یک واکنش به جو حاکم بر سینماست. اعتراضی است به سکوت سینما به بی عدالتی. قیامی است سینمایی علیه فیلم هایی که مروج نگاه نژادپرستانه به بخشی از جامعه ما هستند. یک «نه» بلند است به سینمایی که «ایران» را نادیده می گیرد. فریادی است بر سر سینمایی که مردم را از قاب خود ممیزی می کند. پرسشی است از سینمایی که افتخارات یک ملت را زیر پا می گذارد. حماسه ای است در برابر سینمای حماسه کش! «عمار» عصیانی است در مقابل سینمای سترون و راکد و خنثی‌ که بزرگ ترین افتخارش دهن کجی به سنت ها و ارزش های ملی است؛ انقلابی است در برابر سینمایی که مقابل بدی ها تعظیم می کند تا جایزه بگیرد!  

                    


همزمانی برگزاری جشنواره عمار با سالگرد قیام «9دی» پرمعناست. قیام 9/10/88 «نه» بزرگ مردم به تفرعن و تکبر و تحصن بردگان زرو زور و تزویر علیه ملت بود. جشنواره عمار هم در پی چنین سینمایی است. در جریان وقایع سال 88 هم که اغلب قریب به اتفاق رسانه‌های داخلی و خارجی –دوست و دشمن- چشم به مرکز دوخته و مطالبات بخشی از نخبگان و قله‌نشینان پایتخت را به عنوان اصل و محور کشمکش‌های سیاسی و اجتماعی بازتاب می‌دادند، «عمار» رسانه‌ای شد برای انعکاس اکثریت خاموش و پیرامون‌نشین.
قبلا در یادداشتی درباره برگزاری دوره جشنواره عمار نوشته بودم که تصویر ثابت و غالبی که از جامعه‌ ایران در فیلم‌های سینمایی و برنامه‌های شبکه‌های تلویزیونی و ماهواره‌ای به نمایش در می‌آید، در بزرگراه‌ها و آپارتمان‌ها و کافی‌شاپ‌ها و محله‌های مدرن و مرفه نشین تهران منحصر است. اما در جشنواره‌ «عمار» برای نخستین بار مردمی از روستاها و عشایر و کوره‌پزخانه‌ها و محله‌های کوخ‌نشینان ترسیم شد؛ فیلم‌هایی به نمایش درآمد که بازتاب‌دهنده و نمايشگر واقعياتي كمتر ديده شده از متن جامعه‌ی ايران هستند. متنی که به اشتباه و به مرور زمان به عنوان «پيرامون» معرفي شده است. اما فيلم‌هاي جشنواره‌ی «عمار» را بايد مجاهدت براي گريز از مركز و درخشاندن پيرامون دانست. فيلم‌هايي كه هر يك تلنگري بر اذهان خواب‌آلود و غافل از حقايق و وقايع است. اتفاقی که در دوره‌ دوم این جشنواره گسترش یافت و محدوده‌ی مبارزه رسانه‌ای را از مرزها هم فراتر برده و جهانی کرد.
 يكي از شاخصه‌هاي قابل تأمل فيلم‌هاي به نمايش درآمده در اين جشنواره، انصاف و متانت فوق العاده‌ی آنهاست. برعكس فيلم‌هايي كه توسط شبه روشنفکرها ساخته شده و مملو از عصبانيت، عقده، كينه و سانسور اكثريت جامعه هستند، در آثار مستندسازان اين جشنواره، اصل «بي طرفي» و انصاف، بيشتر رعايت شده است. شما در فيلم های این جشنواره مي توانيد حتي نظرات مخالفان نظام  را نيز ببينيد.
 شاخصه ديگري كه مي توان آن را يك پديده در عرصه فرهنگي كشور دانست، تجلي مكتب رسانه روستايي است. «عمار» اولين جشنواره اي است كه علاوه بر تهران در شهرستان ها و حتي در روستاهاي دور افتاده كشور نيز برگزار شد. علاوه بر اين، غالب آثار اين جشنواره، بازتاب دهنده رنج ها، مطالبات و ديدگاه هاي روستائيان بودند.
 يكي از شاخصه هاي جشنواره فيلم عمار كه در ساير جشنواره هاي سينمايي كشور كمتر ديده مي‌شود، فضاي باز و قابليت بالاي آن در فرصت دادن به شكوفايي استعدادهاي متعهد است. بدون شك در سرتاسر كشور ما جوانان خوش قريحه اي هستند كه حرف هايي تازه و مترقي دارند. اما بايد زمينه براي بروز آن ها فراهم شود كه اگر اين گونه شود، عرصه سينماي كشورمان متحول خواهد شد. همنوا شدن تخصص و تعهد در سينماي ايران مي تواند بيشتر مشكلات موجود در اين عرصه را از بين ببرد و اين كاري است كه جشنواره فيلم عمار به تنهايي بار آن را بر دوش مي كشد.
«عمار» می‌تواند و باید از قالب یک جشنواره که در یک محدوده‌ی زمانی خاص برگزار می‌شود، فراتر رفته و تبدیل به یک جریان شود. جریانی که هدفش تغییر وضع موجود سینمای ایران و بر هم زدن ساختارهای فرسوده و فاسدی است که نتیجه‌اش برگزاری جشنواره‌های خنثی و بی خاصیت و تولید و اکران ده‌ها فیلم سخیف یا جشنواره‌ای است و در این میان سینمای نابی که بازنمای آرمان‌های شریف و رهایی بخش انقلاب باشد، مهجور و رقیق مانده است. جریانی که معادلات ابتر و منجمد جاری در فرآیندهای هنرهفتم را در هم‌ شکند و طرحی نو را در سینمای حرفه‌ای ایران دراندازد. جریانی که حیاتش در گرو مبارزه با مناسبات سرمایه‌محور و پول‌سالار است.
 عماری‌های سینمای ایران باید در پی شکستن قالب و کلیشه‌ی حاکمیت دوگانه‌ی سینمای شبه‌روشنفکری – سینمای تجارتی باشند. دوگانه‌ی کاذبی که در واقع یک روح است در دو کالبد. یک هدف با دو مسیر به ظاهر متفاوت! و سینمای ایران تنها زمانی می‌تواند مردمی و خروشان و انقلابی شود که عماری‌ها وارد عرصه شوند و استبداد دوگانه‌ی سینمای تجارتی – سینمای شبه‌روشنفکری را سرنگون کند!
اما «عمار» بدون مانیفست و خط مشی نمی‌تواند به مسیر خودش ادامه دهد؛ نقشه‌ی راه و چشم انداز می‌خواهد. بهترین مبنا و اساس برای حرکت این جشنواره به سمت یک جریان پویا و قدرتمند، سیره‌ی سید شهیدان اهل قلم است. سیره‌ای که هم در آثار –نوشتاری و دیداری- شهید آوینی پدیدار شده است و هم در زندگی و سلوک آن هنرمند بزرگ. اما چه شاخصه‌هایی در این همنوایی زیستی – هنری بیشتر نمود دارد؟
 مستقل بودن و پرهیز از سفارشی‌سازی‌های آب و نان‌دار، خط‌شکنی و گریز از محافظه‌کاری در نقد مصائب و چالش‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، حضور دائم در میان عموم مردم و سنگ صبور جامعه بودن، اتکا به خلاقیت و توانایی خویش و عدم توقع از حمایت‌های دولتی، ارتباط نزدیک با منابع و متون فرهنگی بومی و برخورداری از نگاه منتقدانه نسبت به نظریه‌ها و دیدگاه‌های وارداتی، واقع‌گرایی به جای سیاه‌نمایی و عدم شیفتگی به جوایز جشنواره‌های داخلی و خارجی ازجمله‌ی این شاخصه‌ها هستند.

با مروری بر فیلم «شبکه اجتماعی» به کارگردانی دیوید فینچر

                  نگاهی به تصویر فیس بوک در سینما
 
یکی از تفاوت های عمده هالیوود با سینمای ایران در زمان شناسی است. درحالی که سینمای کشور ما معمولا نسبت به وقایع روز و مسائل اجتماعی جاری بی تفاوت است، سینمای آمریکا حساسیت خاصی به شرایط روز دارد. البته آنچه در هالیوود اولویت دارد، منافع حاکمیت ایالات متحده است و نه مردم آمریکا. مثلا در این دوران که ایران هراسی به رأس هرم سیاست های کاخ سفید آمده، هالیوود نیز به طور مکرر اقدام به ساخت آثاری با همین رویکرد نموده است. 
 
نمونه فیلم هایی که در راستای سیاست های رژیم غالب بر آمریکا ساخته شده، فیلم «شبکه اجتماعی» است که نوعی تبلیغ برای فیس بوک و همچنین ستایشی از مبتکر آن محسوب می شود.شيوع شبكه هاي اجتماعي در جامعه امروز بشري موضوعي است كه «ديويد فينچر» فيلمساز آمريكايي را بر آن داشت تا با دستمايه قرار دادن اين پديده مجازي فيلمي را بسازد. نکته قابل توجه این است روزنامه گاردین چاپ انگلیس، سال گذشته فهرستی از فیلم سازان مرتبط با سازمان سیا را منتشر کرد. نام دیوید فینچر، کارگردان فیلم «شبکه اجتماعی» نیز در این فهرست مشاهده می شود. 

                                    

فيلم «شبكه اجتماعي» روايت يكي از دانشجوهاي دانشگاه هاروارد آمريكاست كه دوست دخترش با او نامهرباني مي كند و اين جوان هم براي تلافي كردن بدعهدي هاي آن دختر، اطلاعات شخصي وي را در اينترنت منتشر مي كند. اين اقدام زمينه را براي انتشار اطلاعات شخصي دختران دانشگاه و قابليت رأي دادن دانشجوها به آنها در فضاي اينترنت فراهم مي كند، اما اين آغاز ماجراست و همين رفتار سبكسرانه و غيرمنطقي باعث مي شود كه اين دانشجو به همراه تعدادي ديگر از دوستان همسن و سال خود يك شبكه اجتماعي را در اينترنت راه اندازي كند. اين دانشجو فردي نيست جز «مارك زوكربرگ» و پديده به وجود آمده توسط او هم همان شبكه «فيس بوك» است؛ شبكه اي كه به زعم فيلم، هم اكنون بيش از 500 ميليون نفر عضو دارد و رئيس آن جوان ترين بليونر جهان محسوب مي شود.
 
واقعيت امر اين است كه فيلم «شبكه اجتماعي» از نظر هنري و تكنيكي حرفي براي گفتن ندارد. داستان فيلم كه واقعي است؛ افت و خيز و بار دراماتيك چندان قابل توجهي در آن نيست. بخش اعظم فيلم را ديالوگ ها و بگومگوهاي طولاني و كش دار تشكيل داده و تنها ويژگي بارز و قابل توجه آن، ريتم تند و ظاهر خوش ساخت و شيك آن است و به جز اين، فيلم مذكور، ويژگي بارز ديگري ندارد. با این حال این فیلم هم در مراسم اسکار، تحویل گرفته شد و قدر دید. آنچه موجب ستایش دم و دستگاه فرهنگی-سیاسی آمریکا از فیلم «شبكه اجتماعي» شد این بود كه يك فيلم ، يك اثر تبليغاتي و پروپاگانداي سياسي و ايدئولوژيك محسوب مي شود. كافي است به جايگاه شبكه هاي اجتماعي در رويدادهاي اجتماعي جوامع امروزي توجه كرد. ازجمله ماجراها و حوادث سال 1388 در ايران كه فيس بوك در نقش يكي از ابزارهاي اطلاع رساني در اردوكشي خياباني برای کودتا علیه رأی مردم كاربرد يافت. از قضا فيلم «شبكه اجتماعي» هم درست در شرايطي ساخته شد كه شبكه فيس بوك در ايران مشغول سرويس دهي به ميليشياي کودتا بود. 
همچنين در اكتبر سال 2009، روزنامه يهودي «لومگزين دي يسرائيل» با انتشار اسنادي فاش كرد كه فيس بوك يك سايت استخباراتي صهيونيستي است كه براي جذب مزدور و جاسوس به نفع رژيم صهيونيستي مأموريت دارد.
در يك فيلم مستند، يكي از كاربران فيس بوك اعتراف كرده بود كه: «...من مدت يك سال و نيم است كه براي فيس بوك كار مي كنم و براي آژانس هاي جاسوسي، اطلاعاتي را كه از من مي خواهند دريافت كرده و به آنها مي فروشم ...» (به نقل از مجموعه مستند «راز آرماگدون 4: پروژه اشباح» به كارگرداني سعيد مستغاثي، پخش از شبكه خبر سيما.)
 
نمونه مستند ديگر درباره نقش و جايگاه شبكه «فيس بوك» را سايت بي بي سي چندي پيش فاش كرد. بر اساس اين گزارش، مسئولان امنيتي آلمان رسماً از كارمندان دولتي خواستند از شبكه فيس بوك استفاده نكنند. مقامات امنيتي آلمان معتقدند شبكه به ظاهر اجتماعي فيس بوك، احتمالاً اطلاعات دولتي را روانه سرورهاي آمريكايي مي‌كند. مقامات آلماني مي گويند، شركت فيس بوك با جمع آوري اطلاعات از كاربران، قوانين اتحاديه اروپا و آلمان را نقض مي كند. اين مقامات به كارمندان دولتي توصيه كردند كه صفحات خود را در شبكه اجتماعي فيس بوك تعطيل كنند و گزينه لايك آن را هم از وب سايت شخصي خود بردارند. البته اين هم گفتني است كه برخي شبكه هاي به ظاهر اجتماعي، در جريان آشوب هاي بي سابقه لندن به سيستم امنيتي انگليس در شناسايي و بازداشت معترضان كمك كردند.
 
به همين دلايل، فيلم «شبكه اجتماعي» را بايد مصداق بارز يك فيلم تبليغاتي و توجيه گر براي نظام سرمايه داري جهاني دانست. همچنان كه اين سايت، يكي از مهم ترين ابزارهاي حاكمان جنگ طلب و سلطه گر براي پيشبرد اهداف و منافع آنها بوده است. 
 
ويژگي ديگر فيلم «شبكه اجتماعي» علاوه بر معرفي خود اين ابزار رسانه اي امپرياليستي، معرفي يك شخصيت واقعي به نام «مارك زوكربرگ» است. اين هم نوعي الگوسازي است، آن هم الگوسازي و معرفي فردي كه يك سرمايه دار صهيونيست است. مرور اطلاعات درباره اين شخصيت كه به عنوان قهرمان يك فيلم هاليوودي ترسيم شده، خالي از لطف نيست. از جمله اين كه «زوكربرگ» در هنگامه در گرفتن جنگ رژيم صهيونيستي عليه مردم غزه، براي قتل هر فلسطيني جايزه تعيين كرد، تا آنجا كه «ميكائيل ران»، از نمايندگان پارلمان رژيم اشغالگر قدس به صراحت گفته بود: «... بايد از مارك زوكر برگ تقدير كرد كه با افتخار اعلام مي كند در مقابل كشتن هر فلسطيني در غزه، صد سكه طلا به سربازان اسرائيل هديه مي دهد...»
 
«شبكه اجتماعي» نيز مانند بسياري از فيلم هاي هالیوودی، مروج نوع خاصي از زندگي است. ترويج سبك زندگي آمريكايي در جوامع مختلف يكي از ابزارهاي رژيم‌هاي حاكم بر غرب براي توسعه منافع سياسي و اقتصادي آنهاست. به ويژه كه در اينجا، بخشي از زندگي خصوصي يك جوان به ظاهر موفق آمريكايي به نمايش درآمده است؛ فردي كه قرار است سرمشق جوانان ساير ملت ها باشد. او داراي روابط آزاد و بي قيد و بند است، دائم مشروبات الكلي مي نوشد- ايده پايه گذاري فيس بوك هم در حالت مستي به او الهام شد!- اوقات فراغت خود را در ديسكو مي گذراند و ... . اين ها همه روي مخاطب جوان اين فيلم تأثير مي گذارد. كافي است يك جوان خام و سطحي نگر جهان سومي، وضعيت زوكربرگ و دوستان او را در آمريكا با شرايط محيط پيرامون خود مقايسه كند. يكي از نتايج محتوم چنين قياسي، علاقه مندی وی به آمريكا و اتخاذ روش زندگي به سبك قهرمان هاي پوشالي و خيالي هاليوودي است.
 
در همين جا مي توان تفاوت نوع بازنمود تصوير جوانان در سينماي آمريكا و ايران را درك كرد. اينكه در سينماي آمريكا اين چنين تصويري مثبت و نابغه از جوانان خود نشان مي دهند، اما در سينماي ما توانمندي ها و خلاقيت‌هاي جوانان مان كه امروز وضعيتي بي نظير در جهان دارند، ناديده گرفته مي شود.
 
فيلم «شبكه اجتماعي» ستايش جوانان آمريكايي و معرفي آنها به عنوان نابغه و الگوي شخصيتي و علمي به جهان است؛ بي آنكه فيلم به طور مشخص چنين ادعايي را داشته باشد.

نگاهی به فیلم «تنهای تنهای تنها» به کارگردانی احسان عبدی پور

ممنون که ما را نفروختید!

فیلم «تنهای تنهای تنها» داستان زندگی مردم شهری است که سال هاست توجه همه دولت ها و سیاستمداران جهان را به خود جلب کرده است؛ عبدالکریم مشهور به رنجرو پسر نوجوانی است که در بوشهر و در همسایگی نیروگاه هسته ای این شهر زندگی می کند. او پسربچه ای بلند پرواز و دارای شخصیتی متفاوت با بقیه همسن و سال هایش است. او که ماهی فروشی می کند با یک نوجوان روس که پدرش در نیروگاه هسته ای کار می کند دوست می شود. با اینکه هیچ یک زبان یکدیگر را نمی فهمند اما به قدری با هم صمیمی می شوند که همه فکر می کنند رنجرو زبان روسی می داند! رنجرو هر روز در روزنامه ها و اخبار درباره حق وتو و مذاکرات هسته ای و تحریم و ... می خواند و می شنود. ذهن او درگیر این مسائل می شود و با همه درباره آن ها بحث می کند. اما سرانجام تصمیم می گیرد تا برای رساندن پیام صلح طلبی مردم ایران به رئسای جمهور دنیا و دفاع از حقوق کشورمان به سازمان ملل برود!

«تنهای تنهای تنها» اولین فیلم سینمایی احسان عبدی پور است. این فیلمساز جوان، پیش از این فقط چند فیلم کوتاه و تله فیلم ازجمله «همسنگار»، «افسانه 98»، «توریست» و ... را تولید کرده بود. اما نخستین فیلم او به پدیده سی و یکمین جشنواره بین المللی فیلم فجر تبدیل شد.

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1391/11/16/271453_168.jpg

 

آنچه این فیلم را نسبت به سایر فیلم ها ممتاز و متمایز کرده، مضمون و محتوای خاص و بکر آن است. برنامه هسته ای ایران، در 12 سال گذشته، به عنوان مهمترین مسئله ملی کشورمان بوده است، اما متأسفانه در این مدت حتی یک فیلم هم درباره آن ساخته نشده است. این درحالی است که تا به حال در هالیوود چند فیلم به بهانه این مسئله ساخته و به نمایش درآمده است. مثل فیلم های «اورشلیم؛ شمارش معکوس» که در آن ادعا می شود ایران با همکاری روسیه قصد بمباران اتمی آمریکا را دارد. و یا فیلم «سقوط کاخ سفید» که درحاشیه مذاکرات هسته ای با ایران ساخته شده است و به تازگی در سینماهای آمریکا اکران شده است. «غیر قابل تصور» و «شوالیه تاریکی بر می خیزد» هم از دیگر آثار هالیوودی هستند که هب طور غیرمستقیم به مسئله هسته ای پرداخته اند. آن هم در شرایطی که در این ماجرا، حق با ایران بوده و منافع ملی ما ایجاب می کرده که این تعداد فیلم درباره این مسئله در ایران ساخته می شد. این هم از قوانین نانوشته و مخفی در بین سینماگران ما است که گویی نباید به سوژه های جذاب و بکر و مسائل ملی پرداخته شود.  به همین دلیل باید «تنهای تنهای تنها» را به خاطر این خط شکنی و نوآوری، فیلم مهمی به حساب آورد. فیلمی است از یک کارگردان جوان شهرستانی و با بازیگرانی محلی و بی اسم و رسم که یک تنه همه بار سینمای ایران در ترسیم آرمان ملی دست یابی به انرژی هسته ای را بر دوش گرفته است! همزمانی نمایش این فیلم در سینماهای کشور با مذاکرات هسته ای هم اتفاق جالبی است که می تواند تأثیرگذاری اش بر مخاطب را افزایش دهد. انرژی هسته ای، نیروگاه هسته ای بوشهر، مذاکره با 5+1، تحریم، حق وتو و ... همه بدون شعارزدگی و در بستر داستان در این فیلم مطرح شده اند. اهمیت فیلم از آنجاست که در آن مسئله هسته ای با رویکردی صلح طلبانه تصویر شده است. دوستی رنجرو با نوجوان روس، آن هم در شرایطی که زبان یکدیگر را نمی فهمند گویای این مثل معروف است که «همدلی از همزبانی خوشتر است».

با این حال «تنهای تنهای تنها»، تنها یک فیلم سیاسی نیست. بلکه در این فیلم، زندگی روزمره مردم اقلیمی از سرزمین بزرگ ایران با سوژه ای سیاسی در هم آمیخته شده و در نتیجه یک درام گرم و پرجاذبه از آب درآمده است. متأسفانه در اغلب فیلم هایی که نواحی و اقلیم های دور از مرکز کشور را هدف قرار می دهند، تصویری تحقیرآمیز و باب میل جشنواره های خارجی از این مناطق به نمایش در می آید. اما در این فیلم، ضمن اشاره به دشواری ها و رنج های مردم خطه بوشهر اما واقعیت انکارناپذیر جریان پرشور زندگی آن ها نیز ترسیم شده است. هم از این رو فیلم «تنها...» را می توان نمونه ای از سینمای ملی و بومی با تکیه بر اقوام و نواحی برشمرد. این فیلم توانسته به تلفیقی متعادل از سختی ها و امیدهای زندگی مردم ایران دست بزند. شور زندگی و مبارزه در نما به نمای فیلم پدیدار شده است. استفاده از لهجه شیرین بوشهری و به کارگیری رنگ های شاد و متنوع و همچینن حضور پررنگ دریا در قاب های فیلم، تجلی گر زندگی است.

آنچه سبب شده تا این فیلم با وجود سیاسی بودن و پرداختن به موضوعات روز عرصه سیاسی و بین المللی از شعارزدگی و سطحی گرایی در امان بماند، ایده ناب و بستر روایی پرکشش انتخاب شده برای تجلی این ایده است؛ ایده نوجوانی که در أثر دیدن مظالم نظام سلطه علیه کشورمان، تصمیم می گیرد که از حق دفاع کند، زمینه ساز به وجود آمدن فیلمی است که در عین سرگرم کننده بودن، مضمونی متعالی و استراتژیک دارد و از ابتذال پاکیزه است. همین ایده، امکان ترسیم ساختاری متوازن، میان واقعیت گرایی و فانتزی را به وجود آورده است. بی آنکه جنبه تخیلی و فانتزیک فیلم، بر وجه واقعی آن غلبه پیدا کند یا تصنعی به نظر برسد.

همین طور است طنز مستتر در نما به نمای فیلم که یک شگفتی است. به خنده واداشتن مخاطب در یک فیلم جدی و فارغ از قواعد کمدی، کار خیلی سختی است که سازنده این فیلم به خوبی از پس آن برآمده است. این هم به مدد شخصیت با طراوت، ساده، بی آلایش و لطیف رنجرو، قهرمان فیلم است که با حرکات و حرف های خودش، مخاطب فیلم را غافل گیر می کند. رنجرو، سیما و تجلی تمام قد یک نوجوان ایرانی است؛ تلفیقی است از ذکاوت و اخلاق و خلاقیت. و البته تصویری است که در کمتر فیلمی با این دقت پدیدار شده است. او واسطه ای است میان فیلم و مخاطب نوجوان برای دریافت درک غرور ملی. با وجود سیطره روحیه نوجوانانه بر فضای فیلم اما همه گروه های سنی، از کودک و نوجوان تا بزرگسال و کهن سال، با فیلم ارتباط برقرار می کنند. ضمن اینکه همه سلایق نیز پذیرای فیلم هستند و کمتر کسی با تماشای آن دچار کسالت می شوند.

علاوه بر همه این ویژگی های مثبت فیلم باید شاخصه های ساختاری آن را هم در نظر گرفت. مثل ضرباهنگ ساده اما محکم فیلم که بیننده را برای همراهی با خود ترغیب می کند. همچنین نقش آفرینی خوب و روان، مزید بر علت شده است. جالب این است که هیچ کدام از بازیگران فیلم، حرفه ای نیستند و به اصطلاح نابازیگر هستند. اما حضورشان در فیلم، باورپذیر و دلنشین است. حتی خواندن بیانیه پایانی فیلم هم از ساختار و سازمان یکدست فیلم بیرون نزده است. معمولا خواندن بیانیه در قالب سینما نمی گنجد. چون اصل و اساس در فیلم، داستان و تصویر است. اما در این فیلم، بیانیه پایانی به عنوان نامه قهرمان فیلم به رئیس جمهور، با تصویر و داستان فیلم هماهنگ شده است.

در پایان اینکه «تنهای تنهای تنها» هرچند که یک شاهکار در تاریخ سینمای ایران محسوب نمی شود، اما به واسطه خط شکنی محتوایی و برخورداری از ساختار قابل قبول، به عنوان فیلم اول یک کارگردان جوان، قابل ستایش و تقدیر است. حداقل ارزشی که دارد این است که مخاطب را با دست خالی بدرقه نمی کند؛ هم سرگرم کننده و جذاب است و هم به تماشاگرش احترام می گذرد. شاد و طنزآمیز است و در عین حال پاک.

ای کاش با تصمیم مسئولان سینمایی کشورمان، به جای فیلم هایی که چهره مناسبی از سرزمین و مردم ما نشان نمی دهند، فیلم هایی همچون «تنهای تنهای تنها» در آن سوی مرزها بدرخشد. فیلم هایی که حامل پیام صلح طلبی و مقاومت و سربلندی ایران باشند و بتوانند به عنوان یک سفیر فرهنگی لایق برای فرهنگ و سینمای ما در محافل و جشنواره های خارجی خودنمایی کنند. یک اصل مهم در عرصه فرهنگ این است که یک أثر هنری برای جهانی شدن، ابتدا باید ملی و بومی باشد. اگر برخی از آثار فرهنگی ما از درون کشور فراتر رفته و در سرتاسر جهان علاقه مندانی یافته اند –بدون تبلیغات جشنواره ای- به این دلیل است که نگاه و سخنشان از متن و عمق فرهنگ ملی کشورمان برخاسته است. مثل اشعار مولانا و حافظ. سینمای ما هم برای جهانی شدن باید همین اصل را پی گیری کند. «تنهای تنهای تنها» هم نماد و نمودی است از سینمای ملی که قابلیت برقراری ارتباط با مخاطب جهانی را دارد.