نگاهی به سریال "گاهی به پشت سر نگاه کن"
هجوم شیاطین با شیء باستانی!
حدود 10 سال قبل بود که سریال «اغما» با داستانی درباره تعامل شخصیتی با بازی «امین تارخ» با شیطان پخش شد. در آن سریال، شیطان به جسم جوانی به نام الیاس که دوست متوفی تارخ بود، رسوخ کرده و به عنوان یک مرشد و راهنما، او را به سمت پرتگاه میبرد. حالا بعد از یک دهه، امین تارخ در سریال «گاهی به پشت سر نگاه کن» باز هم اسیر فریب شیطان میشود. این بار هم او توسط دشمنی که تظاهر به دوستی میکند، به طرف پرتگاه میرود. با این حال در این سریال، شیاطین نه از عالم غیب که در دنیای واقعی مشغول تبهکاری خود هستند. این بار یک «عتیقه» محور شیطان بازی یک سریال ایرانی شده است. عتیقهای که میتواند استعارهای از ایران باستان باشد که امروز هم به بازیچهای برای شیطانهای کوچک و بزرگ برای تخریب ایران امروز و خالی کردن آن از فرهنگ و هویت واقعی اش تبدیل شده است. شیطانهایی که هم سرمایهدار هستند و هم انسانهای میان مایهای همچون جلال تابش (امین تارخ) را به راحتی فریب میدهند و هم از انسانهای خوب میترسند. این مضمون مترقی و بسیار مناسبی برای یک سریال ماه رمضانی است. چنین مضامینی بدون شک خیلی پیشروتر از سریالهای ماورایی درباره پیادهروی شیطانها و ارواح برزخی در کوچه و خیابانها هستند.ضمن اینکه سریال «گاهی به پشت سر نگاه کن» با برخورداری از فیلمنامهای مستحکم، استفاده از بازیگران قدرتمند و شاخص و ساختاری ممتاز و متمایز از سایر سریالها، نیمه شبهای ماه رمضان امسال را با یک درام پلیسی و کارآگاهی همراه کرد. با این حال، آنچه به این سریال لطمه وارد کرده، شروع نه چندان جذاب آن است. یک سریال، باید در همان قسمت اول، داستان اصلی خود را شروع کند، یا حداقل ماجراهایی گرم و مجذوبکننده را سرآغاز درام خود قرار دهد. این درحالی است که مازیار میری در انتخاب شروع داستان سریال خود، اشتباه استراتژیکی را مرتکب شد. به طوری که چند قسمت اول این سریال به ماجرای یافتن یک عتیقه توسط دو خلافکار و تلاش برای رسیدن به مرز و گره خوردن آنها با کاروان کمک به زلزلهزدهها اختصاص داشت. پس از دو قسمت، ناگهان، مخاطب به زمان حال و کارخانهای رو به فرسایش پرت میشود. اگر از همان قسمت نخست، مسئله ورشکستگی کارخانه و کشمکش میان مدیران کارخانه و دشمنهای آنها کلید میخورد و در خلال این حوادث، داستان مربوط به گذشته هم ترسیم میشد، جذابیت این سریال افزونتر میشد. همچنان که در قسمتهای پایانی نیز حجم دیالوگها بسیار زیاد شده و ضرباهنگ کار، کشدار شد.